تبليغاتX
ما 25 نفر

ما 25 نفر

اجتماع برو بچ گل سوم ب

زندگی دانش آموز تیزهوش تیزهوشان

مدرسه:شکنجه گاهی که با دوستان سهیم میشیم.

کتاب های وزارتی(کتاب هایی که همه ی بچه ها میخونن):فوت آب.

امتحان:شما بگو چند کیلو لازم داری؟

وزن کیف:۱۰ کیلو.

وسایل کیف:۱۰ کتاب درسی و کمک درسی،یک جامدادی پر از مداد،یک عدد شکلات برای بالا بردن قند خون،دستمال کاغذی.

فعالیت ها:عضو گروه تئاتر،سرود و هلال احمر،شرکت در المپیادهای فیزیک ،ریاضی،علوم.

کابوس:کم آوردن ۴ صدم در معدل.

بیماری ها:دیسک کمر،آلزایمر،فشار عصبی،سر گیجه،تنگی نفس.

رشته تحصیلی:مهندسی سیم کشی موبایل و یا لوله کشی تلفن در قندیل آباد.

نتیجه:آخرش به جنون میرسه میگن از اول هم آدم بشو نبود!

زندگی دانش آموز متوسط مدرسه عادی

مدرسه:میریم خستگی در کنیم.

کتاب های وزراتی:نمیدونم چه اصراریه مطالب این کتاب ها رو سخت بدن!

امتحان:سخته ولی بی خیال بابا!

وزن کیف:زیر ۸۰۰ گرم.

وسایل کیف:۸ تا پوستر شاهرخ استخری و سیاوش خیرابی،موبایل،mp4 ،کتاب چگونه معلمان را ذله کنیم؟،یک عدد کتاب ریاضی که که بدبخت اون ته مچاله شده!

فعالیت ها:عضوی از کلاس و مدرسه.

کابوس:زیر۱۰ شدن معدل.

بیماری ها:عطسه های گاه و بیگاه موقع امتحان.

رشته تحصیلی:مهندسی معماری صنعتی شریف تهران.

نتیجه:آخرش در شغل و زندگی موفق میشه میگن از اول هم معلوم بود خوشبخته!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 17:49  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

گندددد زدييييم

۲۳ فروردين ساعت ۱ بعد از امتحان شيمي گننننننننند زديييييييييم

خدايا به ما چشمي بينا عطا كن كه ۴ رو ۳ نبينيم.

خدايي امتحانا فشردست.

اصلا نمي شه بيايم چلچليسم كنارمه فلش تو دستش تو هر سوراخي از كامپيوتر و غير كامپيوتر مي كندش

بي تربيتا

مثلا دهن من!!!!

ديگه همين ديگه!!!

افي و دردمنديان هم كنارمونن سلام مي رسونن

بازم ميايم.

بلبليس اومده چي چي آورده يه مشت چرت و پرت.با صداي چي؟

عر عر عر عر !!!!

خدايي همش چرت گفتم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 13:2  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

من آمده ام...وای وای..من آمده ام

می دونم  ممکنه چند نفرتون از خوشحالی برگشتن من به ولباگ سکته بکنین ولی خودتون رو کنترل کنین که من به حد کافی در نبودم کشته و به کما رفته دادم...

(اعتماد به نفس خیلی خوب چیزیه ،منم که کلی دارم،هر کی خواست من یه کوچولو موچولو بهش می دم)

وای چقدر اینجا فرق کرده:

1-      جذاب و فوق جذاب  روز به روز جذاب تر شدن...

2-      دی جی عرعر گمشده باز آمد به سوم ب ..غم مخور

3-      فوکول شیومول بزرگتر شده...

4-      یه چیز دیگه..قزمیت کجاس؟؟؟نمی بینمش .نکنه در نبود من شووووهرش دادین رفت؟(!!!!)

5-      چند تا شعبه دیگه از فروشگاه زنجیره ای آقای اسیر در سراسر کشور و حتی در خارج از کشور تاسیس شده.

6-      شنیدم که...آقای جاور قراره به عنوان رئیس سمپاد انتخاب بشه..

7-      آقا سامان بالاخره تونست یه خط بنویسه که توش غلط املایی نباشه (!)

8-      در کمال تاسف بهم خبر دادن که  به خاطر نبودن من چند تا از شهید حقانی ها  به icu , ccu   منتقل شدن ...

این  آمار رو بیمارستان های بندر عباس در اختیار من گذاشتن:

ضربان قلب پسر های شهید حقانی :
  با من    : _/_/_/_
دور از من: _ __
بدون من  : ______

.

.

.

N_و مهمتر از همه دل شما واسه من یه ذره شده،خب می دونم یه ذره که نه..خیلی خیلی بیشتر از یه ذره..

من متعلق به همه ی شماهام.
 

پ.ن:راستی دیگه نبینم ببینمااا که کسی به طفلک قا سامان گیر بده..هر چی نباشه رفیق فابریک شروین جوووونه....

پ.ن1: یک درخت،بیشمار برگ،بیشمار خدمت

         یک فرزانگان،یک مامان پری،بیشمار سوتی

پ.ن2:راستی روزه هاتونو می گیرین؟؟؟ من که الان از گرسنگی در حال مردنم ..

پ.ن3:خدایا ما را به تیزهوشان برسان ..اگه هم نشد اشکال نداره،تیزهوشان را به ما برسان..آمین

پ.ن4:کسی می دونه چرا نتیجه های آزمون تیزهوشان اینقدر طول می کشه تا بیاد؟؟

من که هرچی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم.معلوم نیس چه جوری دارن پاسخ نامه هارو تصحیح  می کنن؟؟؟

پ.ن5:رئیس عزیز سمپاد ما که عمر قوزمیت نداریم که اینقدر طولش میدین...شاید خدا نکرده...

پ.ن6:بلبلس دستت دررد نکنه که در نبود من تنهایی ولباگوآپ کردی...

پ.ن7:دیم دارارام دودم دوم دیدام دریییییییییم داراااااااااااااام دروووووووووووووم بیب باب بووووووووووم قییییییییییز ویییییییییییییییززززززززززز 

توضیح:پ.ن بالایی یه جورایی نقش آپ پرکن رو بر عهده داره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 11:41  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

خالی یعنی بی تو...

فرزانگانیا پیروز باشید

                                    خرم چون گل هر روز باشید

دردمندیان پر طلایی امید تیم مایی

                           س.دالتون پر طلایی نوید تیم مایی

خوب ابیات بالا سروده شده توسط بلبلیس در رابطه با موفقیت دو تا از بچه های کلاسه که من صمیمانه بهشون تبریک می گم.از شعر بالا که حتما فهمیدید منظورم کیائن.

اون جوری که من شنیدم مثه این که بچه های کار سوق که به کشور کرمان برا دوره آموزشی رفتن اون جا یه آزمون ازشون گرفتن و دردمندیان و س.دالتون ها و یکی از الفی ها با هم تو یه گروه بودن و اول شدن.من که از شنیدن این خبر واقعا خوش حال شدم.چون دیگه آخرین فرصتائه که بگیم بچه های سوم ب این موفقیتو کسب کردن از چند ماه دیگه میشه بچه های 101 و 102.اما من اون موقعم می گم بچه های سوم ب سابق.

ولی خدایی خیلی دلم برا روزای مدرسه تنگ شد.تو تابستون روزای تکراری پشت هم میان و میرن اما اون روزا هر روز یکی از معلما سوژه بود و در کنار همدیگه واقعا شاد بودیم.دلم برا همتون خیلی تنگ شده.

اما با این وجود هم دوست ندارم سال تحصیلی جدید شروع شه.نمی دونم اولین روزی که مدرسه رو بدون دی جی عرعر ببینم چه حالی میشم ولی اصلا دوست ندارم اون روز برسه.اون روز تو خیالم داشتم کلاسو بدون اون تصور می کردم...دیدم نه نمیشه ...دی جی عرعر تقریبا کل انرژی کلاس بود.شوخیاش٬اذیت کردناش٬فاﻛﮫﺔ هایی که به همه معلما تعارف می کرد٬بداخلاقیاش و حتی بحث کردناش همه برای ما خاطرس و مطمئنا یه مدت طول می کشه تا بشه عادت کرد.کاش می شد یه کاری کرد که اونم بازم باهامون باشه.خودشم خیلی از این مسئله ناراحت بود...ولی من هنوزم اونو جدا از خودمون نمی دونم چون واقعا از ما جدا نیست و هممون واقعا دوسش داریم.ولی نمی دونم با اینکه هنوز نتایج نیومده و معلوم نیس که ماها هم قبول میشیم یا نه اون خودشو ازمون جدا کرد.(این یه گله دوستانه و نهایت خودخواهی بود...!!!شاید واقعا نمی تونه بیاد)

معذرت که شما ها رو هم ناراحت کردم ولی کسی جز شماها این حرفا رو درک نمی کنه.   

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 21:0  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

بلبلیس قلابی

در مورد بلبلیس قلابی هم باید بگه نه حرفاش برام مهم بوده نه این که کی هست دیدید که کنجکاوی هم نشون ندادم و از اول فقط بهش تذکر دادم.کسی هم به حرفاش اعتنا نمی کرد.در نتیجه این بحث که بلبلیس قلابی کیه هم تموم میشه.اون خودش میدونه و وجدانش.چون بچه های ما اون قد با هم صمیمی هستن که هرگز بهم شک نکنن ولی اگه خدایی نکرده یکیشون حرفای این بلبلیس قلابیه رو جدی می گرفت برا من بد می شد.

امیدوارم اونم فهمیده باشه که کارش اشتباه بوده.(اشاره م به شخص خاصی نیس.)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 20:59  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

مسی و رونالدو تعطیل..

در ضمن بحث لیونل مسی و رونالدو هم تا اطلاع ثانوی و به دلیل این که خیلی از قوانین ولباگ رو زیر پا گذاشته متوقف می شه.

امیدورام دوستان از این کارم ناراحت نشن ولی من تذکر داده بودم و به هیچ وجه راضی نیستم که محیط صمیمی و دوستانه این ولباگ به یه فضای متشنج تبدیل بشه حالا توسط هر کسی باشه برام مهم نیست.

تو این ولباگ نه کسی جوجه خروسه و نه نطفه.این حرفا چیه به هم می زنید؟!

پس از این به بعد نظر دیگه ای تو اون قسمت و برای ادامه اون بحث نذارید که به محض مشاهده حذف خواهد شد.(هر چند که فکر کنم الانم بحث بیخ پیدا کرده!)

با تشکر

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 20:59  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

سلام

اهم اهم...سلام.خوبین؟!

حالا خوب نباشیدم زیاد مهم نیس مگه من خوبم که شما خوب باشین.تابستون از این مزخرف تر نداشتم خیلی مسخره بود ماه تیرو که با آزمونا گند زدن بهش اینم از مرداد که یکی دو هفته دیگه ماه رمضون هم شروع میشه و دیگه حس هیچکاری تو آدم نمی مونه.تازه اگه مث من خیلی خوش شانس باشید و خواهرتون کنکوری باشه و نتونید تفریحم داشته باشید که دیگه عالیه(!)ولی خوب من مقاومت می کنم ولی اگه اول مهر یه آدم افسرده ی بی حس و حالو جا من دیدید زیاد تعجب نکنید.

راستی ستاد مبارزه با فراریان آزمون تیزهوشان گزارش دادند که:

به نام خدا.

در پی گزارشاتی که مبنی بر حضور نیافتن دی جی عرعر یکی از شاگردان با استعداد و فوق محبوب کلاس سوم ب تیم جست و جو گر این ستاد عملیات خود را برای یافتن این دانش آموز شروع کرد پس از دو هفته جست و جو سرانجام تنها یک خبر از ایشان دریافت شد.

دی جی عرعر زنده است و در جایی زیر آسمان شهر بندرعباس از این هوای گرم تنفس می کند(شرط می بندم هیچ کدومتون اینو نمی دونستین.ها ها ها)

خوب به پایان این بخش از خبرها نزدیک می شیم شما رو به دیدن پیام های بازرگانی دعوت می کنم.

حالا می رسیم به جواب این سوال که چرا من آپ نمی کنم.

هیچی دیگه دیدم شما ها فقط یه ولباگ می خواید که توش از هم دیگه با خبر باشید که این کارم انجام شد اگه پست هم می ذاشتم نظرات مربوط به اون پست خیلی کم بود و خاطره یا موضوع جدیدی به ذهنم نمیومد که بذارم.

علاوه بر اونم لیونله رو در جریان کارام قرار داده بودم که اگه لازم شد بهتون بگه من تقریبا هر روز تمرین دارم برا گیتار صبحه تو خونه تمرین عصرها هم که باید برم با گروه وقتی هم بر می گردم از خستگی فقط به خواب فکر می کنم.و چون گیلدا هم نیست اصلا نمی شه ولباگو آپ کرد.امروزو هم با هزار تا بدبختی دیگه همینا رو تایپیدم و براتون می ذارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 20:57  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

بلبلیس و لیونله ضایع می شوند

من (بلبلیس) و لیونله می خواستیم یه بحثی راه بندازیم بحثستون(کلمه جدیده)بر وزن کاری بکنیم کارستون گفتم.اما بسی ضایع شدیم برای سلامتی همه داداش سیا ضایع شده ها صلوات برفستین.خود لیونله می دونه چیو می گم.خلاصه که شدید ضایعیدیم.

این چلچلیس هم که گذاشته رفته ایرانگردی نمی گه من تنها چی کار کنم.ایشالا بهش خوش بگذره.

خانوم دردمندیان که سراغشو گرفتید هم تشریف بردن سوریه(به به چقدر ایشون مومن هستن)اینو گفتم که یادتون باشه سوغاتیمونو ازش بگیریم.

بچه ها یه تیم جستجوگر برای یافتن ماهور راه بندازیم دیگه بابای منم نگرانش شده بود هی ازم می پرسه از اون دوستت خبری نشده؟!هر کس خبری ازش داره بگه لااقل همینو بگید که حالش خوبه یا نه اصلا کجاست.

دوستان عزیز بعد از مدت ها کشفیدم که می تونم به نظراتتون یه جور دیگه جواب بدم.البته جای تاسف داره برام ولی مهم اینه که فهمیدم.از این به بعد جواب نظراتتون رو در پایین نظرتون مشاهده می کنید.یعنی توی همون کادری که نظر شما نوشته شده من یه خط جدا کننده می ذارم و جواب نظرتون رو براتون میتایپم.

انقدم غر نزنید که دیر به دیر آپ می کنید من یه همکار فعال می خواستم که هم حس نوشتنش زیاد باشه و بتونه تو همین جوی که من خواستم کار بکنه و هم اینکه چون من سرم تا آخر این ماه حسابی شلوغه(!!!)تو نبود من حداقل هفته ای سه بار وبلاگو آپ کنه وگرنه این وبلاگو مثه بقیه وبلاگام فقط هفته ای یه بار آپ می کردم.چلچلیس عزیزم که خدایی خوب می نویسه و من از خوندن آپ هاش لذت می برم اما مثه این که اونم خیلی مشغله کاری داره.برا همین من هر بار میام سه چهار تا پست براتون می ذارم شما هم در مصرف پست صرفه جویی کنید و هر بار میاید یکی از پستا رو بخونید که حوصلتون سر نره.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 13:22  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

خبرها حاکی از آنند

چندی پیش داشتم در تلفن همراهم دنبال یه پیام کوتاه زیبا می گشتم که به پیامک از زنده یاد شیمول فکل برخوردم و جای خالی اونو در ولباگ احساس کردم.

دم هر چی سوم ب گرم

کمر هر چی نا سوم ب خم

روی هر چی بی سوم ب کم

برای دشمناش آرزوی زلزله بم

زیر چشم بد خواهاش همیشه نم

ایشالا نبینه غم.

و دو تا پیامک(!) زیبای دیگه که از طرف چلچلیس برام ارسال شده بود.

٭دست نوشته های یک مامان پری:ظهر بود و ماه می درخشید.من تک و تنها با دانش آموزانم در سکوت گوش خراش حیاط قدم زنان در کلاس نشسته بودیم و هوا بسیار گرم بود و باد سردی می وزید.من به دانش آموزم گفتم چون بچه ها گرمشان است کولر را به طرف من بزند.(این داستان ادامه دارد)

٭یه شب ستاره شانس از آسمون پایین افتاد و گفت:یه معلم خوب می خوای یا یه دنیا.گفتم:هیچ کدوم.چون یه قزمیت خوب دارم که واسم یه دنیاست.

حاصل تلاش های شبانه روزی بلبلیس:

خوب اینجانب بلبلیس به عنوان سردبیر وبلاگ وزین بلبلیس حاصل تلاش های شبانه روزی خود در رابطه با تعدادی از کارکنان مدرسه در اختیار شما میذارم.تعدادی از کارکنان مدرسه در ساخت تیزر های تبلیغاتی و برنامه های تلویزیونی شرکت دارند.

قزمیت:تبلیغ انواع ترشی های مرغوب و کتاب های زبان انگلیسی.

مامان پری:برای انواع اپیلاتور های فلیپس٬سیلک اپیل اکسل براون و ویت و بسیاری از شرکت های وابسته.

مامان پری دریایی:همه شرکت های تولید کننده انرژی درینک ها(نوشیدنی های انرژی زا)چون همینجور که چلچلیس جون گفت سر جلسه مامان پری دریایی بهمون بال داد.و انواع کرم های ضد آفتاب.

اسیر غم:به عنوان دارنده ی نشان موفق ترین فروشنده ی فروشگاه های زنجیره ای در برنامه های سلامت و آشپزی.

خواهر پری دریایی:در تیزر های تبلیغاتی در خصوص ازدواج و بررسی مشکلات مربوط به بالا رفتن سن ازدواج.

پری دریایی:به عنوان مدل برگزیده برای حجاب اسلامی با رنگ های شاد.(واسه همون بود مانتو آبی و...)همچنین به عنوان سرمایه گذار موفق در تمامی بانک ها و داشتن بیشترین تعداد صفر جلوی مقدار پس انداز در برنامه ی چگونه یک شبه پولدار شویم.همچنین در برنامه از سرعت خود بکاهید که برای راهنمایی و رانندگی تهیه شده(همون اولا که ماشین خریده بود یادتون میاد؟تا فاصله ی در مدرسه تا جا پارکو میومد 800 بار ماشین خاموش می شد)

توکلی:در برنامه تست هوش کودکان و استعدادیابی آنها(سر کلاس هنر اگه یادتون باشه)

دریجانی:تبلیغ قرص های نشرال ولز و صندل های افزایش قد.یه چیز دیگه هم هست که نمی شه بگم.

ناظری:کلیه کمربندها و وسایل لاغری و رژیم ها برای رسیدن به وزن ایده آل.بنده خدا خدادای همونجوری بوده ولی بلاخره باید از یه جایی نون بخوره یا نه؟!

جاور:در برنامه تربیت مهم تر از آموزش حضور دارن و رموز موفقیتشون در اداره ی مدرسه رو اون جا بیا می کنن.

بقیه رو اگه بازم پیدا کردم می گم بهتون.

فعلا همینا رو داشته باشین تا بعد.

راستی می خوام از این به بعد موضوعات مختلف راه بندازم دربارش بحث کنیم.آخه روند وبلاگ دیگه خیلی تکراری شده همش من و چلچلیس پست می ذاریم و شماها هم میاید نظر میدید.حالا موضوعات پیشنهادی تونو برام بفرستین.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 13:22  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

تذکر

قوانین وبلاگ:

فک می کردم وبلاگ نیازی به قوانین نداره اما چند تا نکته نیازه.

1.بحثا می تونن تا هر جایی ادامه پیدا کنن و کسی جز مدیر وبلاگ حق متوقف کردن اونا رو نداره.اگر خواستار توقف بعضی بحثا هستید به صورت نظر خصوصی برام بفرستین تا اون بحثا متوقف شن.ولی کسی حق تذکر دادن به کسایی که دارن بحث می کنن رو نداره.البته بحثایی که توسط نویسنده های وبلاگ بیان شدند.

2.از فرستادن نظرهایی که توش یه آیکن رو بیش از پنج بار تکرار کردید خود داری کنید(مخصوصا خانم دردمندیان)در صورت مشاهده حذف خواهند شد.

3.از فرستادن نظراتی که ممکنه به شخص مقابل توهین کنه هم خودداری کنید.

4.لطفا قسمت نظرات رو به چت روم تبدیل نکنید.

مرسی.

چند تا سوال.

1.می خوام عبارت نظر بدهید رو عوض کنم اگه دیده باشید بعضی وبلاگا این کارو کردن مثلا به جای عبارت 6 نظر میاد 6 تا زر دوستانه.البته منظور من اینجور کلمه ها نیستا مثال زدم شما اگه چیزی به ذهنتون می رسه برام بفرستین.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 13:21  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

شّلام خوفین؟

این بلبلیس خوشگله که از تو ولباگ می گذره مال کیه؟

خوش به حال مامان پری خوش به حال مامان پری

دل همه سوم ب ای ها رو داره می بره مال کیه؟

خوش به حال نیما جون خوش به حال نیما جون

آمار نمیده با کی داره می پره مال کیه؟

دیگه از اینجا به بعدش به شماها مربوط نیست به همین آسونی که نمیشه وارد حریم یک خانواده شد!!!

خوب سلام.چطورین؟

خوب این دو راه داره:

یا خوبین.

یا خوب نیستین.

اگه خوبین که به خیرو سلامت.

اما اگه نیستین...

دیگه راهی نداره باید خوب باشین.

نتیجه:یا باید حالت خوب باشه یا اگه حالت خوب نباشه هم یه دور تو ولباگ بزنی حالت خوب میشه.هه!!! بلبلییییییسسسس.

گذشته از این چرت و پرتا من یه بار گفتم بهتون اما مث اینکه باید بازم تکرار کنم.اون شخص ناشناسی که میادو نظر میده به اسم بلبلیس من نیستم یکیه که شوخیش گرفته.اما باید بهش بگم کارت خیلی بی مزه ست.من مرض ندارم بیام واسه خودم نظر بذارم.هر چی بخوام می تایپم به عنوان پست می ذارم تو ولباگ.در نتیجه اصلا به حرفاش توجه نکنید.فکر کنید از این پیام بازرگانیاست مث تبلیغ روغن اویلا(خدایی اند تبلیغه!!!)بلاخره وبلاگمون انقد کامله یه پیام بازرگانیم باید داشته باشه دیگه.

هی می گید قالب وبلاگ زشته و این حرفا باور کنید منم وقت نمی کنم همش به این وبلاگ برسم.شما اگه قالب قشنگی دیدین برام لینک مستقیمشو بفرستید من قول میدم هفتگی عوض کنم.گفتن آموزش دو چیزو بذارم(بلا به دور!): انتخاب قالب و آپلود عکس.

انتخاب قالب:تو گوگل فارسی تایپ کنید قالب وبلاگ.

سایت هایی مث پیچک و بهار بیست باز می شن که هر دوشونم قالب های قشنگی دارن.قالب ها رو نگاه می کنید و از هر کدومشون که خوشتون اومد انتخابش می کنید.بعد 4 تا گزینه میاد که مشاهده قالب(برای دیدن قالب روی صفحه یه وبلاگ واسه این که ببینید خوب می شه یانه)دریافت کد قالب بلاگفا(برای گرفتن کد قالب و قرار دادن اون تو تنظیمات وبلاگ) و...وجود داره که اگه تونستید می تونید رو گزینه دریافت کد قالب بلاگفا کلیک کنید و کد رو کپی پیست کنید و برام بفرستید یا آدرس اون صفحه که تو کادر سفید رنگ جستجو گر هستو(کادر بالای صفحه که آدرس وبلاگو توش تایپ می کنید)برام کپی پیست کنید تو نظر خصوصی.برای کپی کردن کد قالب بلاگفا کافیه روی خط اول کد که معمولا تو یه کادر کلیک کنید و بعد کلید های ctrl و A رو با هم فشار بدید تا کل کد آبی رنگ شه و بعد روی همین خطوط آبی رنگ کلیک راست کنید و کپی و سپس پیستش کنید تو نظر خصوصی و واسم بفرستینش.(دیگه جزء به جزء رو توضیح دادم)

آپلود عکس:بازم از گوگل خوشگل کمک می گیریم.تو گوگل تایپ کنید آپلود رایگان عکس.بعد تعدادی گزینه براتون میاد که همه سایت هایی هستن که می تونید توش عکسا رو آپلود کنید.و چون رایگان این کارو انجام میدن و با توجه به این که تو مملکت ما واسه نفس کشیدنم باید پول بدی هر چند وقت یه بار بسته می شن.حالا خدا و پیغمبر یاری می کنن و یکی از اونا باز می شه و اگه همه کائنات دست به دست هم بدن بیشترشون باز می شن.شما وارد اون سایت می شید و معمولا تو همون صفحه که باز شده یه کادر هست که کنارش گزینه ی  Browse وجود داره شما عکس های مورد نظرتون رو توی یه folder تو کامپیوتر نگه می دارید وقتی رو browse کلیک می کنید آدرس اون عکس رو انتخاب می کنید و رو گزینه آپلود کلیک می کنید.(البته ممکنه این توضیحات برای هر سایتی متفاوت باشه)توجه کنید که عکسارو یکی یکی باید آپلود کنید.بعد از آپلود لینک اون عکس براتون میاد.

این توضیحات به دردتون می خوره اما عکسا که دست شما نیست که بتونید آپلود کنید در نتیجه باید خودم این کارو بکنم.اگه با هم آنلاین شیم هم من از طریق یاهو مسنجر عکسا رو براتون می فرستم و شما هم می تونید همکاری کنید.

خودمو خفه کردم.حالا خدایی به حرمت این همه توضیحی که دادم لااقل یا قلب برام بفرستین یا کمک کنین عکسارو آپلود کنم.

پ.ن1:فرخی یزدی اجازه میدی عکس دختر شایسته رو بذارم یا نه؟تعارف نکن ها خودم تو شک بودم گفتم چون اثر هنریه توئه ازت اجازه بگیرم.البته بعضی قسمتاشم باید ویرایش شه می دونی که...

پ.ن2:شنیدین مسابقه دختر شایسته قراره تو ترکیه برگزار شه دخترای 18 تا 35(!!!) سال می تونن شرکت کنن.می دونستن اگه من برم سریع انتخاب می شم عمدا محدوده سنی رو اینجوری تعیین کردن.البته من که هر موقع برم بی چون و چرا و بدون هیچ تستی به عنوان دختر شایسته انتخاب می شم حالا فرصتو میدم به بقیه واسه من که وقت زیاده.

پ.ن3:این دفعه تمام سعیمو می کنم که لااقل دو تا عکسو آپلود کنم.دوست داشتم عکسای دسته جمعیمونو می ذاشتم اما بعضیا موافق نیستن.حیف...!!!در ضمن می تونید عکسای درخواستی(بسم الله عکس درخواستی دیگه چیه؟!از برنامه آهنگ های درخواستی یاد گرفتم)تونو بگید تا من آپلود اونا رو تو اولویت بذارم.و زودتر آپلود شن ببینیمشون حالمون شاد شه.

پ.ن4:خدایی نوشتن پی نوشت از نوشتن پست لذت بخش تره.می خواستم بگم اگه وضوح عکسا خوب نیس ببخشین آخه با گوشی این عکسا رو با هزار تا بدبختی گرفتیم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 13:20  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

بلبلیس قلابی

آخرین اخبار حاکی از اونه که یه نفر بی کار با اسم من میادو نظر می ذاره و خیلی چیزای دیگه.

حواسش باشه ها...من اعصاب ندارم.

از این بازیا هم خوشم نمیاد.

در ضمن نیما جووونم هم ناراحت می شه نامحرم اسم منو بیاره چه برسه به این که با اسمم...استغفرالله!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 14:6  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

بلبلیس غیرتی می شود...

من غیرتی شدما.تذکر تذکر.من که این ولباگو فامیلی نکردم سامان تنها کسیه که میاد اونم تو پیوندای اون یکی وبلاگم دیده بود.شما چرا انقد به این پسر دایی مظلوم من گیر میدین؟!من نمی خواستم بگم اما سامان تازه از ال.ای(همون لس آنجلس خودمون) اومده.بچه ناف ال.ایه واسه همونه که تازه داره زبان فارسی رو یاد می گیره البته نوشتنشو وگرنه مث بلبل برات فارسی چهچهه می زنه.تازه یه وبلاگم(استغفرالله وبلاگ چیه؟تارنما) داره واسه پاسداری از زبان فارسی.برا همینه که وقتی لطف می کنه برام نظر میذاره اونم فارسی یکم غلط املایی داره شما به جای سوتی گرفتن باید تشویقش کنید که انقد پیشرفت چشم گیری داشته.حالا چه فرقی داره ناراهت با ناراحت خودمون یا ارض معذرت با عرض معذرت اصلی؟!

مهم باطن قضیه ست فرزندان من.چه فرق می کند بنده ای چاق باشد یا سیاه٬زشت باشد یا قد بلند٬سفید باشد یا منگل٬فقیر باشد یا غنی٬غلط املایی داشته باشد یا خوشتیپ باشد همه ی ما بندگان خدا هستیم و خداوند دوست ندارد بنده اش مورد تمسخر قرار گیرد.

از کتب دینی سوم راهنمایی حرف مالک اشتر با کمی(!)تصرف و تلخیص

البته این جمله مال موارد معمولیه اما اگه طرف خواستگار آدم باشه فرق می کنه دیگه مگه نه؟!

آهان برگردیم به اصل موضوع چلچلیس و خانوم دردمندیان به پسر دایی من کاری نداشته باشین وگرنه هر چی دیدین ندیدینا!!!

پ.ن:سامان رفیق فابریک شروینه ها تو ال.ای  با شروین هم خونه بودن.مخصوصا چلچلیس عزیز این نکته رو فراموش نکن.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 14:2  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

رونالدو پدر می شود

خبر....خبر....روزنامه...روزنامه.....نخر....بیا تو بلبلیس آخرین خبرا رو بخون.

                                       کانون تبلیغاتی بلبلیس

ولی خدایی یه خبر نه چندان جدید دارم.

آقای کریستیانو رونالدو پدر شدن.تبریک می گم به افعی واقعا چه شوهر وفا داری جز اون به خانوم عشق رونالدو سوم الفی و دی جی عرعر.تازه آقا اولش لو هم نمی دادن مادر این بچه کیه.ولی در هر صورت تبریک صمیمانه من رو بپذیرید.حالا باید برید بچه هووتونو بزرگ کنید.اصلا این جناب رونالدو از اخلاق ورزشی کم بهره اند.بابا چرا این کارا رو می کنی برو مث مسی گل گلاب درست و حسابی وارد عمل شو.شما که نمی دونین من که عروس لیونله اینا ام خبر دارم این مسی در و از جا کند تا ما راضی شدیم راش بدیم تو خونه و بیاد خواستگاری لیونله.بس که این مرد آقا و با شخصیت بود من می خواستم از برادر لیونله(شوهرم)طلاق بگیرم برم با این مسی ازدواج کنم(!!!)البته من هیچ موقع به مال لیونله چش نداشتم و اصلا مسی با وجود لیونله منو پ.ش.گ.ل هم حساب نمی کرد.(البته این یکم اغراق بود واسه دلخوشیه لیونله گفتم).اصلا این دو تا با هم قابل قیاس نیستن...!!!ولی از حق نگذریم رونالدو خوشگل تره ها...باشه باشه خفم نکنید...همینجوری به چشم برادری گفتم...وگرنه منم می دونم سیرت مهم تر از صورته!!!

پ.ن1:چلچلیس چرا دیگه از این صورتک ها(ته فارسی گفتم)نمیذاری؟من مجبور می شم چیزای تکراری بذارم.

پ.ن2:در ضمن دستت هم درد نکنه من همونایی که تو گذاشتی رو کپی کردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 14:1  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

تیزهوشان

به به سلام به همه بچه های گل سوم ب سابق(خدابیامرز)!!!

می بینم که خوب می بینم که(هه بلبلیسسسسس)بلاخره من اسمم بلبلیسه باید نماد یک بلبلیس کامل باشم.

دیروزم که آزمونو دادیم و قال قضیه کنده شد رفت.تا اعلام نتایج بنده با خیالی راحت و آسوده میام براتون پست می ذارم.دیشب عروسی بود(به شما چه عروسی کی بود)ما نرفتیم البته تو دیار خودمون بود اگه بندر بود که با کله میرفتم.از ناراحتی نزدیک بود دق کنم.نمی شد بیام تو ولباگ درد دل کنم چون سیم اتصال کیس به مانیتورمونو همسایمون قرض گرفته بود.

اصلا اینا به شما چه من دارم می گم؟!آها خودم همون اول گفتم می تونیم این جا درد دل کنیم.

دیروز می خواستیم برا افعی جون اینجا تولد بگیریم.اما خوب به همون دلیلی که گفتم نشد معذرت می خوام افعی عزیز.

و اما خاطرات مرحله 2 تیزهوشان:(همتون می تونید خاطرات مربوط به این روزو برام به صورت نظر خصوصی بفرستین که بذارم توی همین پست و این پست بشه خاطرات مرحله 2 سوم ب ای ها)

صحنه اول:پنج شنبه شب ساعت 10 مامان و بابا دارن تو هال فرار از زندان نگاه می کنن(استغفرالله ما که ماهوراه نداریم تو خونه همسایه ان)

صحنه دوم:من تو اتاق نشستم علوم دوم و سوم راهنمایی٬مبتکران ریاضی و علوم و ادبیات20٬ آزمون٬نکات مهم ریاضی که توسط مامان از اینترنت گرفته شده٬کتاب دینی و ادبیات٬جزوه علوم٬تستای علوم خانوم پرویزی چند تا برگه و دو تا خودکارهم تو اتاقن اگه منو مرکز دایره تصور کنین اینا همه تو محیط دایره بودن(به مادر شوهرم رفتم...!!!)

و جالب اینجا بود که من همه اینا رو می خواستم تا ساعت 11 دوره کنم.آخه فاصله ها تنها فیلم ایرانی ایه که من بهش علاقه مند شدم و نگاه می کنم و در واقع مزخرف ترین سریال ایرانیه.

خلاصه با سرعتی حدودا 100 برابر سرعت نور همه اینا رو خوندم و اغراق نکردم ولی باید بگم یاد گرفتم همشونو(!!!)دیگه الکی که به ما نمی گن تیزهوش.

صحنه سوم:ساعت 11 رفتم تو هال و مامانم هم اصرار که برو بخواب آخه لا پلکام چوب کبریت گذاشته بودم باز بمونه ولی برای اثبات توانم به مامان نشستم تا آخر فاصله ها رو نگاه کردم.بعدشم مثلا رفتم بخوابم اما مگه از استرس خوابم می برد؟!

صحنه چهارم:متاسفانه خواب بودم نمی دونم داشتم تو خواب چه کار می کردم وگرنه می گفتم.

صحنه پنجم:حدود 5 ساعت بعد بیدار شدم.ساعت 7.15 دقیقه.بعدشم هی دور خودم تاب می خوردم یه دفعه یاد ائمه اطهار و خدا و دعا و مناجات افتادم و نماز خوندم (وای من چه بچه خوبیم)بعدش خدایی راس میگما از استرس خبری نبود.

صحنه ششم:بابا از خواب بیدار شد.وقتی دید دارم آبمیوه با شکلات می خورم بهم گفت صبحانه درست بخور سر جلسه ضعف نکنی که دوباره استرس اومد سراغم و این همه دعا و مناجات بر باد رفت بابامم قیافه آویزون منو دید اما به روی خودش نیاورد.این همه تلاش کردم اضطرابم برطرف شه بابا جون با یه کلمه ناقابل...

صحنه هفتم:مدادو اینجور چیزا رو برداشتم و رفتم تو آسانسور که یادم اومد سنجاق نبردم دوباره برگشتم سنجاقو برداشتم و خواستم برم که گفتم یه قضای حاجت(=دبلیو.سی) هم انجام بدم بعد برم و بلاخره رفتم پایین.(ببینید من چقد صادقم.با جزئیات می گم)

صحنه هشتم:با بابا آواره تو خیابونا بودیم داشتیم آدرسو می پرسیدیم.آدرسو با جون کندنی پیدا کردیم دو کوچه بالاتر بود.

صحنه نهم:تا حالا خر سوار شدید اون موقع منم داشتم مثل موقعی که آدم خر سوار می شه تکون می خوردم.آخه ماشین خراب شده بود و تکون های بدجوری می خوردیم تو ماشین.

صحنه نهم:ار خرمون پیاده شدم و بلاخره رفتم تو حوضه(ها ها ها تلمیحی بود به سوتی ف.سمپاتیک)و تا نشستم یهو پنج نفر برگشتن طرفم و با یه لبخند ژوکوند برام دست تکون دادن.خلاصه کلی با لیونله و شیمول فکل و فوق جذاب خندیدیم.تا آزمون شروع شد.و منم نزدیک بود بزنم زیر گریه چون جذاب و دی جی عرعر نیومده بودن.جذاب اومد اما دی جی عرعر نه.(دستم بهش برسه خفش می کنم.نمی دونم چرا نیومد و این برام یه سواله.خدایی اون از نظر هوشی از خیلی هامون که شاید به عنوان شاگرد ممتاز شناخته شدیم سر تره)

صحنه دهم:وسطای آزمونه دونه دونه وسایلای من میفتادن رو زمین و بغل دستیم بهم چش غره می رفت اما من توجهی نمی کردم.دیگه آخریش که افتاد سرمو با کمال پررویی آوردم بالا دیدم 6 نفر دارن چپ چپ نگام می کنن.آهان راستی قبل شروع آزمون مامان پری دریایی اومد که بچه ها جیغ زدن و دست تکون دادن و...منم هاج و واج به اونا نگاه می کردم و می خواستم ببینم واقعا بچه ها از دیدن اون انقد خوشحال شدن؟!!انقده خوشگل شده بود یه مانتو نارنجی بود فکر کنم با یه روسری تو همون مایه ها پوشیده بود و کرم معروفش هم روی صورتش بود همون جوری دست نخورده و ماسیده شده!!!

صحنه یازدهم:با بچه ها حرف زدیم و من با مامان دو تا از بچه ها احوال پرسی کردم و دارم با افعی می رم سمت در خروجی.

صحنه دوازدهم:افعی می خنده و به من میگه بابات.بله درست حدس زده بودم خرمون خراب شده بود و بابا با آژانس اومده بود دنبالم.

صحنه سیزدهم:رفتم تو خونه و بعد از جواب دادن به سوالات اعضای خانواده و خوردن یه صبحانه مفصل رفتم خوابیدم.

صحنه چهاردهم:چرا شما انقد منتظر سکانس بعدین؟دیگه بعد نداره تا همینجاشم زیادی گفتم اگه بخوام تا الان که اومدم نت مو به مو بنویسم که پدر چشاتون در میاد.شما هم اگه می نویسین از شب تیزهوشان(مرحله2)بنویسین تا موقعی که رسیدین خونه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 13:58  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

همه چی آرومه...

سلام سوم ب های تیز هوش و باهوش 

چلچلسم...

می دونم خوب خوبین ...

آخه همه مون قبولیییم!

*دیروز امتحان مرحله دم تیزهوشان بود ؛من اول که سوالا رو دیدم  دوست داشتم ،پرسش نامه رو بکوبم تو سر رئیس سمپاد!

آخه دینی و ادبیات این وسط چی کار می کنن؟؟

ولی به قول یکی ادبیات، زبان مادریه و دینی هم زبان  خواهری!

(یه وقت فکر نکنین که سوالا واسه من سخت بودنا...اصلا! اگه من می خواستم می تونستم از 60 تا سوال  5/62  تاشو جواب بدم.پس چی فکر کردین؟؟؟)

*راستی ،ما که آخر نفهمیدیم که این امتحانه ضریب داشت یا نه؟؟؟؟

(اگه شما چیزی می دونین بهم خبر بدین که من اینقدر تو گمراهی نمونم!)

*من سر جلسه امتحان ساعت برادرمو دستم کردم..(یادآوری می کنم که برادر من هنوز کوچیکه..به درد شما نمی خوره..تازه قصد ازدواج هم نداره و می خواد تحصیلاتشو ادامه بده)

آخه ساعتش دیجیتالیه (تازه ضد آب هم هست...دلتون بسوزه!) منم جوگیر شدم و می خواستم تو تست زنی از زمان به نحو احسن  استفاده کنم.

قبل از شروع امتحان ساعتمو به مراقب امتحان  نشون دادم و بهش می گم:

_ببخشید خانم این ساعت درسته..

_چی؟؟؟؟

_این...این ساعت من درسته.. دقیقه

_ یعنی منظورتون اینه که ساعت من خرابه؟؟؟

(نمی دونم من درست مفهوممو نمی رسوندم یا اون خانومه یه کم.....)

_..نه..نه...یعنی می خوام بدونم  ساعت  من دقیقه؟؟؟

(این  دفعه "دقیقه؟؟؟؟" رو کاملا سوالی گفتم که خوب متوجه بشه)

آخه می خوام موقع امتحان روش نگاه کنم می خوام دقیق باشه!

_ الان ساعت من ..45/7  دقیقس..

_ممنون

بعد رو ساعت خودم نگاه کردم دیدم دو دقیقه از اونیکه اون خانومه گفته عقب تره..بالاخره من نفهمیدم که ساعت من عقب بود یا ساعت اون خانمه جلو!

*داشتن پرسش نامه ها رو توزیع می کردن که...

یه دفعه...

مامان پری دریایی وارد شد!!!

هممون به مامان پری دریایی نگاه می کردیم و اونم یه لبخند ژوکوند  تحویلمون دادو رفت نشست یه گوشه...

(این داوینچی هم که اصلا سلیقه نداشته...اه ه  ه ه...خوب به جای مونالیزا، یه توک پا میومه مدرسه فرزانگان و مامان پری دریایی رو می کشیده..)

وسطای امتحان من چند بار بهش نگاه کردم و اونم یه دوسه باریشو بهم از اون لبخندای خوشگیل موشگیلش زد  و یه بارم بهم چشمک زد!!!

منم سرمو انداختم پایینو و تو دلم گفتم: استغفرالله ...با خودش نمی گه ،این کارا رو می کنه من زهره ترک  بشمو گند بزنم به امتحانم..صد رحمت به این فیلمای بالای 18 سال...اااااا ،چرا فکر بد می کنی؟؟؟منظورم اون فیلم ترسناکاس!

*خلاصه  امتحانو دادیم و منو بلبلیس و افعی  یه گوشه وایستاده بودیم که دیدیم همه تیزهوشانیا دارن دست می زنو بالا پایین می پرن..ما هم  با اینکه نمی دونستیم چی شده دست زدیم..(وای که چقدر ما پایه هستیم)

بعد از خانم دردمندیان پرسیدیم که چی شده ؟؟

اونم گفت که مامان پری دریایی گفته...

.....

....

..

پاسخنامه ی تیزهوشانیا اصلا تصحیح نمیشه..یعنی هم تیزهوشانیا از جمله سوم ب ها هم و همه، قبولن!

هووووووووووراااااااااااااا

ما که داشتیم از خوشحالی بال در می آوردیم!

( تبلیغ جدید: مامان پری دریایی به شما بال می دهد)

*ف.سمپاتیک جون تو نظرات گفته بودی که من اول باید شیرینی بدم.....

عزیزم من تا از همتون شیرینی نگیرم خودم شیرینی بده نیستم!

*وقتی رسیدم خونه مامانم ازم پرسید: امتحانو خوب دادی؟؟؟

_آره ..عالیییی بود....خیلی خوب بود..واقعا خوشمزه بود(!!)

_خوشمزه؟؟؟
_آره این بیسکوییت موزیه که دادنو می گم.. خیلی خوب بود.

(می بینین من چقدر با نمکم ..اصلا من از بچگی گوله نمک بودم..ماشاالله ماشاالله..چشم نخورم یه وقت)

به من می گین بی مزه و کنسرو اعنماد به نفس؟؟؟

من باهاتون قهر می کنم..:قهر قهر تا روز قیامت

ولی چون می خوام بقیه آپو بنویسم این دفعه رو باهاتون آشتی می کنم: آشتی آشتی واسه همیشه آشتی

*راستی من که نمونه قبول نشدم..شما قبول شدین؟؟؟

(این روزها هیچ کس نمونه قبول نمی شود شما چطور؟؟؟)

البته  بلبلیس جونم قبول شد....اونم رتبه سوم

                                      بلبلیس پر طلایی امید کلاس مایی!

دیگه..دیگه..تا اونجایی که من می دونم ..س.دالتونها و ک .دالتون ها هم قبول شدن..تیریک می گم بهتون!

                                   دالتونا شیرن..مثه شمشیرن!

(گفته باشم من به عمدا گزینه هارو اشتباه زدم تا قبول نشم و فرصت رو داده باشم به شما ..نمی خواستم بگم که ریا نشه..)

**

یه چیز دیگه....

23 خرداد تولد افعی جون بود...

حالا هم با هم:

تفلد تفلد تفدت مبارک بیا شمعا رو فوت کن که 1000 سال زنده باشی!

                                               (( افعی جونم  دوست داریم))

(دیدین تو تولدا می گن :مثله گل باشی ولی عمرت مثله گل نباشه؟؟؟؟حالا ما باید بگیم:عمرت مثله قزمیت باشه و لی خودت مثله قوزمیت نباشی)

اینم کیکت:

              

 _(عجله نکین ..حمله نکنین که به همه کیک می رسه...فقط همه برین تو صف ...عزیزم جلویی تو هل نده ...به همه می رسه  !!)

حالا نوبت کادو دادنه ..افعی جون ..هر وقت شیرینی دادی همون موقع هم کادوتو می گیری..منصفانه هس نه؟

ایشالله خودم شیرینی دانشگاهتو عروسیتو بخورم...

تولدت مبارک عزیز دلم

**

*بچه ها کسی از ماهور خبری نداره؟؟؟آخه نیومده بود امتحان بده..

اگه که خبری داشتین حتما منو در جریان بذارین...مرسی

*راستی من یه تست روانشناسی رو خوندم و گفتم حیفه که واسع شما نذارم....آخه این جدیدترین تسته معتبره جهانه...

 تست بي نهايت جالب است و مطمئن هستم 99% كه هيچ ، 100% حسي ،که من بعد از خوندنش

                                                                                                                                    

پیدا کردم ُبعد از خوندنش پیدا می کنین!

 

  ميگيد نه ؟شروع می کنیم:

روی ميز صبحانهء شما اين ميوه‌ها گذاشته شده‌اند ... يكی را بايد انتخاب كنید:

 

۱. سيب

۲. موز

۳. توت فرنگی

۴. هلو

۵. پرتقال

 

اولين انتخاب شما برای خوردن كدام خواهد بود؟

 

لطفاً خوب فكر كنيد و به ميز غذا حمله ‌ور نشويد!

 

اين يک امتحان بزرگ است و نتيجۀ آن شما را متحير خواهد كرد !!

 

انتخاب شما چيزهای عجيبی در مورد شما خواهد گفت !

 

باز هم فكر كنيد و قبل از انتخاب‌كردن به انتهای تست نرويد ...

 

پس از انتخاب برای شناخت خودتان نتيجه را در انتهای نامه ببينيد...

................... ......................

.................................

.......................

...............

.......

..

.

كجا مياين ؟!

ميگم بريد بالا با فكر ميوه خود رو انتخاب كنيد كه بعد از خوندن نتيجش پشيمون نشيد ...

...........................................

.....................................

...........................

....................

...............

...........

..........

......

....

.

عجله نكنيد، خوب فكر كنيد!

..............................................

.................................

......................

................

.........

.....

..

.

 

با توجه به انتخاب شما...

سيب: اين يعنی شما شخصی هستيد كه دوست دارد اول سيب بخورد.


 


موز:اين يعنی شما شخصی هستيد كه دوست دارد اول موز بخورد. 

 

توت‌فرنگی: اين يعنی شما شخصی هستيد كه دوست دارد اول توت‌فرنگی بخورد.


  
هلو: اين يعنی شما شخصی هستيد كه دوست دارد اول هلو بخورد.


  
پرتقال: اين يعنی شما شخصی هستيد كه دوست دارد اول پرتقال بخورد. 
 

 

 

اميدوارم كه باانجام اين تست شناخت بهتری از خودت به دست آورده باشی.

توجه به نتيجۀ اين تست می‌تونه تو را به سمت آسودگی و درک و فهم و آرامش و سلامتی و ابديت و حقوق بشر و پول و انرژی حق مسلم ما و... راهنمايی كنه، پس نسبت بهش بی‌تفاوت نباش!

 

البته من ميدونم كه الان خيلی دلتون ميخواد كه منو پيدا كنید و حسابمو برسین... 

خب شما الان كه دستتون به من نميرسه و نمی‌تونید منو پيدا كنيد ؛پس الکی تلاش نکنین! 

 

 

روز خوبی داشته باشيد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 11:0  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

انتقاد داری ور دار بیار!

داشتم تو نت چرخ می زدم  یه حسی بهم گفت دلتون برام تنگ شده منم به خودم گفتم  :چلچلیس دلت میاد اپ نکنی؟   برا همین اومدم آپیدم.

اره امروز حس انتقاد پذیریم فوران کرده گفتم یه کوچول ازم انتقاد کنین......   ( یه کوچول !..دقت کنید که بیشتر نشه) آخه این آقاهه تو تلویزیون می گفت:انتقاد خوبه!!!!!!  منم گفتم بیام شما ازم انتقاد کنین تا حساب کار دستم بیاد.......                                                                                                

حالا از هر چی خواستین انتقاد کنین...مثل:خودم ،همکار عزیزم بلبلیس،.دوستام، داداشم،عمم، پسرهمسایمون ،شهرداری ،شرکت هواپیمایی ،سریالای تلویزین و ....

پ.ن1:فقط باید اینا به من ربط داشته باشهاااا.

پ.ن2:تعریفم بکنین بدک نیستا اخه دلتون میاد ازدختر خوشگل و باحال و مامانی مثل من بد بگین ؟!

پ.ن3:این نتایج آزمون تیزهوشان هم انگار که قرار نیس بیان ؛بزک نمیر بهار میاد خربزه و خیار میاد(می دونم ربطی نداره ولی ضرب المثل برا اون پیدا نکردم...از یه طرفم گشنمه گفتم اینو بنویسم که خربزه و خیار داره  شاید ته دلمو بگیره)

پ.ن4:خانم درد مندیان می گفت: زنگ زده مدرسه و به مامان پری دریایی گفته نتایج آزمون کی میاد؟؟

مامان پری دریایی هم  خیلی ریلکس گفته: نگرن باش ؛ حداکثر تا یکشنبه میاد ...

به خانم دردمندیان گفتم:می خواستی بهش بگی خسته نباشین  واقعا!

حالا خوبه نگفته :حداکثر نا 25 تیر میاد..

پ.ن5: نمی دونم منبع اطلاعات این مامان پری دریایی کجاس که اینقدر ماشاالله دقیقه...چشم نخورن یه وقت!

پ.ن6:حالا که کاری از دستمون بر نمی یاد و باید اینقدر صبر کنیم تا نتایج بیان.. همینه که هست می خوای بخواه نمی خوای هم باید بخوای !!

پ.ن7:امروز اصلا حوصله آپ کردن نداشتم و لی گفتم  خیلی وقته آپ نکردم و ...بعد وجدانم به صدا در اومدو گفت: خجالت بکش و یه کم از این بلبلیس یاد بگیر که اینقدر زحمت می کشه و چندتا چندتا با هم آپ می کنه ..و اینجوری شد که من متحول شدم !

بعدش آش کشک خالمه باید بخورم پامه ؛نخورم هم پامه ..هر جور شده باید آپ کنم !

*بفرمایید آش..دست پخت خالم خوبه هااااااااا!!!

پ.ن8:                                                               بشتابید..بشتابید

تا تموم نشده ، برین و شیرینی تونو از خانوم درد مندیان بگیرید. اگه هم نداد اشکالی نداره ؛25 نفری با هم میریزیم  سرش و به زور از تو حلقش می کشیم بیرون !

حالا اگه گفتین  این شیرینی مال چیه؟؟؟ دو تا  مناسبن داره !

1)       روز امتحان نمونه دولتی  مطمئنم که همتون متوجه یه تغیر بزرگ  تو خانم دردمندیان شدین! آآآ..باریکلا ! گرفتین که چی می گم؟؟

2)      چند هفته پیش خانم درد مندیان از یه بیماری مهلک ( مبالغه) جان سالم به در برد و شفا پیدا کرد...که مسلما این شفا گرفتگی هم شیرینی می خواد ..مگه نه؟؟؟

پ.ن9: من از همین الان ، اینجا اعلام می کنم  که اگه بعد از این آپ به قل رسیدم ...قاتل خانم دردمندیانه....

پ.ن10:  ک. دالتون های عزیز..باشه تو درخت خانوادگی اسم اونیکه تو می گی رو نمی نویسیم ولی مهم اینه که اون تو قلب منه!

پ.ن11: ک.دالتون ها رو هم می تونین شریک جرم خانم دردمندیان در به قتل رسیدن من  حساب کنید!

پ.ن12: می بینین تو رو خدا ، دوره ی آخر زمون  شده ..! پی نوشت های این آپ دو برابره خود آپه !!!

آدم چه چیزا که نمی بینه ..

خب دیگه ..بای بای سوم ب های در انتظار

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 10:43  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

واقعا آدم بعضی چیزا رو می بینه اعصابش می ریزه بهم.اون روز نوک انگشتام به خاطر این که گیتار زده بودم تاول های بدجوری زده بود اما به عشق شما اومدمو پست گذاشتم حالا لیونله میاد و میگه بین بچه ها تفرقه ننداز...

متاسفم واسه خودم...

و بعد واسه لیونله...

من خر و باش که می خواستم تابستونو هم با هم باشیم.می دونین احساس می کنم بعضیا ارزش کارا رو نمی فهمن..آره..اشتباه کردم و وبلاگو دفعه بعد که بیام حذف می کنم تا دفتر تفرقه اندازی من واسه همیشه بسته شه.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 23:3  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

بلبلیسم.داستان های دنباله دار همایش رو از الان شروع می کنم چون خیلی ما همایش رفتیم(منظورم من و افعیه)!!!واسه همون...

هر کسی هم که تو هر همایشی بوده واسمون خاطرات یا سوتی هاشو بذاره خوشحال می شیم.مخصوصا تو افعی جون.

همایش اولی که رفتیم همایش پارسال مرکز خودمون بود منظورم مال سال 87 ...چه اسکلیما می شه دو سال پیش من از نظر سال تحصیلی گفتم!!!چیز جالبی توش اتفاق نیفتاد جز اینکه ما انقد حرف زدیم که صدا انتظامات اونجا در اومده بود یه چش غره ای هم می رفتن بابام جا من بود خودشو خیس می کرد چه برسه به من ولی خوب دیگه آخه اولین بار بود می رفتیم همایش و تازه یه طرح اختراعی داشتیم...!!!بله دیگه..چی فکر کردین؟!

خانوم دردمندیان و خانوم مشهدی(فکر کنم بفهمین)هم یه طرح داشتن که اونا زودتر از ما رفتن و طرحشونو گفتن اما مامان من انقد به خاطر موهای خانوم دردمندیان حرص خورد که خودش کچل شد!!!آخه موهای بنده خدا مشکلی نداشتا اما مث این زنای تازه کتک خورده شده بود که شوهره از گیساشون میگیرتشون می پرتشون بیرون خونه!بعد چند تا طرح نوبت ما بود اولش که خواستیم بریم بلا جلو پله ها پرده سن بود من و افعی هم هر کاری کردیم این پرده هه تموم نمی شد یعنی نمی تونستیم از جلو پامون بزنیمش کنار که بریم بالا خلاصه یه دو سه دقیقه ای اینجا معطل شدیم و بلاخره رفتیم بالا و نشستیم رو صندلی.اون موقع افعی جون هنوز از قرصای نشرال ولز استفاده نکرده بود که انقد قدش بلند شه!به قول مامانم افعی مث بچه تو بود.شروع کردیم به گفتن طرح اسم طرحو انگلیسی انتخاب کرده بودیم و من خیلی تمرین کردم که بگم اینتلیجنت.چون اسمش اینتلیجنت بگ(کیف هوشمند)بود.موقع گفتن اینتلیجنت رو درست گفتم اما به جا بگ گفتم پگ!(اند ضایع کاری)هیچکی حواسش نبودا اما خودم خندیدم حسابی ضایع شد.یه جا هم برگه ای که قرار بود افروز بگه رو از جلوش برداشتم که اون بنده خدا هم حسابی هول شده بود و نزدیک بود منو خفه کنه.

خلاصه طرحو گفتیم ومن قسمت آخر طرحو دو بار اشتباه گفتم دفعه سوم که تازه درست شده بود هنوز جمله م تموم نشده بود که مامانم تق تق شروع کرد به دست زدن خلاصه همه به خاطر اینکه دیگه اون صحنه اسفناک(که من هول شده بودم و امکان داشت هر لحظه بشینم و همونجا گریه کنم)رو نبینن با مامانم همراهی کردن تا رفتیم پایین گفتن که یه نفر یه سوالی داره در مورد طرحتون منم شادمان رفتم ببینم کیه که به ناگاه یه غول بیابونی که از مدرسه خامنه ای بودو جلو خودم دیدم.برگشتم ببینم کی باهامه که دیدم بله مامان خودمو و افعی و مامانش با منن.در نتیجه 4 به 1 بودیم و اون نمی تونست منو بخوره!!!شروع کرد به بحث که آره طرح شما فلانه و همش حرفه و چرا نساختیدشو از این جور حرفا.منم الحق که جوابشو درست دادم و بنده خدا با دهنی سرویس شده نشست سر جاش.مامانمم که می خواست بره مرتب به من می گفت:اگه دوباره اومد بحث کنه جلوش کم نیاریا فک کنه چون دختری هر چی می خواد می تونه بگه خوب از حقت دفاع کن دخترم.همه بچه ها جفت کرده بودن که مامانم همچین حرفایی رو به من گفته.منم گفتم باشه مامان و منتظر اعلام طرح های برتر شدیم.طرح ما اگه اشتباه نکنم در زمینه ی ریاضی فیزیک دوم شد.با افعی قرار گذاشتیم که اگه برنده شدیم جایزمونو با افتخار بگیریم و صاف تو چشای همون یارو نگاه کنیم تا دلش بسوزه(خوب بچه بودیم دیگه اگه می دونستم بازار مث الان کساد می شه که یه کاری می کردم تو دلش جا شم!!!)خلاصه اسممونو گفتن و چشتون روز بد نبینه تا می خواستیم بریم بالا نزدیک بود پای افعی گیر کنه به پله ها و با مخ بخوره زمین اما خوب با این که افروز اگه بهش دست می زدی گریه می کرد ولی به روی خودمون نیاوردیمو رفتیم بالا و جایزه رو گرفتیم و دل یارو رو سوزوندیم.موقعی که جلوی در وایساده بودیمم اون آقای محترم و دوستش اومدن جلو و خواستن بحثو ادامه بدن که من بهشون گفتم اگه هر موقع ساختیمش یه دونه براتون می فرستیم و ازش پرسیدم کدوم مدرسه ست که اونم گفت:خامنه ای.

دیگه دستم درد گرفته نمی تونم بتایپم بسه دیگه...یه عالمه چیز دیگه تو همین همایش درباره شهید حقانیا بود که به دلیل این که همین جوریشم به خون من تشنه ان چه برسه به این که یه کلمه درموردشون حرف بزنم دیگه نمی شه بذارم.

با عرض پوزش.

راستی یه سوال بچه ها کی می تونه تو آپلود کردن عکسا بهم کمک کنه؟چون تعدادشون زیاده و واقعا دست تنها نمی تونم بذارم تازه وقتم ندارم هر کسی تونست در راه خدا یه کمکی بکنه.ممنون می شم.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 23:1  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

خوب الان یه خاطره یادم اومد...البته این خاطره رو نقل قول می کنم چون من تو  این صحنه حضور نداشتم.جاهایی که من نبودمو چلچلیس برام تعریف کرده:

یه روزی بود دیگه نمی دونم چند شنبه بود بعد از 7 ساعت تحمل کلاسا بلاخره زنگ آزاد باشمون خورد به قول بچه دبستانی ها زنگ خونه!!!همه با سرعتی بیشتر از سرعت نور پریدیم بیرون کلاس.طبق معمول افعی و خانوم دردمندیان داشتن از من تکالیف فردا رو می پرسیدن که من چشم افتاد به جذاب و فوق جذاب و دی جی عرعر که به عادت هر روز جلو آینه وایساده بودنو و با اینکه همه ی ما می دونیم که هیچ کدوم از این سه تا از آروید و ماست خیار اصلا خوششون نمیاد ولی داشتن جلو آینه جون می دادنو هر کدومشون سعی می کرد یه کاری کنه که از اون یکی بیشتر جلب توجه کنه خلاصه ما بی خیال این قضیه شدیم و بعد من از بچه ها خداحافظی کردم و رفتیم طرف سرویسا.اما ادامه از زبون چلچلیس:

دی جی عر عر و جذاب از مدرسه اومدن بیرون و تا سر کوچه مدرسه همینجوری داشتن راه می رفتن و حرف میزدن که یهو چش هر دوشون به آروید میوفته که سوار بر اسب سفید(همون موتور آخرین مدلش)از راه می رسه جذاب هم از اونجایی که اصلا از آروید خوشش نمیاد یه ذره هم بهش محل نمیده و حتی به اندازه یه جیگیل هم براش ارزش نداره تا آروید و می بینه از خود بی خود می شه و چشاش شکل قلب می شن و اینجاست پیوند دو قلب عاشق...(ببخشید این دیالوگ مال زمان عاشق شدن!!!من تو اسکله بود یهو قاطی شد)و چون اصلا ها اصلا(!!!)به آروید نگاه هم نمی کرده انقد زل زده بود که چشاش داشتن از حدقه در میومدن که یهو یه سقوط آزاد انجام میده...حالا می پرسین چی شده؟!ای شهرداری بد که نمی دونی کجا باید جوی آب بذاری...پاش میره تو جوی آب.حالا بگین تو جوی آبه چی بوده؟!

کرم؟!

انگل؟!

جلبک؟!

آب؟

(اشتباه کردین توش آب نبوده که)

دارین نزدیک می شین.اون چیه که درازه سرش یه برآمدگی داره؟!

درست حدس زدین میخ بوده...

و این میخه درست میاد و میره توی پای جذاب جون.آروید هم که دل تو دلش نبوده و من می دونم که دوست داشته با اسب سفیدش بیاد و جذاب رو ببره بیمارستان تا این میخه رو از پاش در بیارن.

خلاصه دی جی عرعر بی بو بی بو(صدای آمبولانس)کنان میره و جذاب مجروح رو حمل می کنه و بلاخره اون روز کذایی با ایجاد یه سوراخ ته پای آوا تموم می شه.

اما بشنویم از بعدش:

روز بعد من رفتم مدرسه و دیدم همه دارن از آوا می پرسن و می گن تو پاش میخ رفته راستش اولش باور نکردم اما بعدش که دیدم قضیه جدیه خیلی نگران شدم بعضیا می گفتن میخ طویله بوده فکرشو بکنین؟!تا این که دی جی عرعر توضیح داد قضیه چی بوده.جذاب اگه اشتباه نکنم سه روز نیومد مدرسه.یکی از معلما که بازم یادم نمیاد کی بود...من سندروم کرساکف دارم...ببخشید که اینقد همه چی یادم رفته...منظورم اینه که مشکل حافظه دارم(تلمیحی به فیلم دو خواهر)اومد سر کلاس و پرسید جذاب چش شده؟اینجا بود که دی جی عرعر شروع کرد.خانوم میخ رفته تو پاش.

-میخ؟میخ کجا بوده که بره تو پای جذاب.

-تو جوی آب افتاد میخ رفت تو پاش.

-حالا الان چه طوره؟

-خانوم نمی دونین میخه اندازه ش انقد بود(و یه چیزی اندازه دسته بیلو نشون داد).رفته تو پاش از این ور رفت تو از اون ور پاش اومد بیرون یعنی می شد از تو این سوراخه از این ور کف پاش اونورو ببینی.

-و اینجا بود که فک معلممون انقد کش اومده بود که دیگه کلاسو جارو کرد و برق انداخت)واقعا؟!(خدایی قیافش دیدنی بود)حالا ایشالا زود تر خوب شه.

بعدشم که دیگه جذاب اومد مدرسه و دیدیم نه بابا به این شدت هم نبوده و نمی شد از اینور پاش اونور ببینی!!!    

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 22:59  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

بچه

به به سلام...چه خبره اینجا؟!من نیستم مث اینکه خیلی شلوغ می شه!!!بروبچ می خواستم یه چت روم راه بندازم که هر موقع چند تامون با هم آنلاین بودیم یکم با هم بچتیم حالمون شاد شه(این تیکه کلام جدیدمه!!!بلبلیییسسسس)

بچه ها پنج شنبه شب مهمون داشتیم(حتما می گید خوب به ما چه؟!بقیه شو بخونین)

این مهمونامون یه بچه کوچولو داشتن که 22 ماهشه(جالبه ازش می پرسی چند سالته می گه:29 سالمه!!!بنده خدا 22 رو 29 می شنوه).

خلاصه همه برو بچه ها تو اتاق ما جمع شده بودیم و داشتیم حرف می زدیم که به ناگاه من چشم به این کوچولوی خواستنی افتاد!احساس کردم شدیدا داره زور می زنه بعدشم که حدود دو سه دقیقه زور زد هر هر زد زیر خنده...حالا نخند کی بخند...من هم که تا حالا بچه این قدی ندیده بودم...یعنی دیده بودما و لی با رفتاراشون آشنا نیستم که!!!بعدش اومد طرف من و من از همه جا بی خبرم بغلش کردم وای بچه ها لباسم بو پ.ی.پ.ی بچه گرفته بود حالا مگه بوش می رفت؟!!یه نگاه به دور و بر انداختم دیدم بله همه جلو بینیشونو گرفتن اتاق یه بویی گرفته بود که نگو و نپرس...!!!حالا هی مامانش می خواست ببرتش عوضش کنه ولی یه جیغ و دادی راه انداخته بود که بیا و ببین در اتاقم بسته بود تا می خواستیم بازش کنیم جیغ می کشید کولر اتاقم فقط بو رو پخش می کرد خلاصه ما داشتیم خفه می شدیم تا بلاخره طی یه عملیات سریع درو باز کردیم و هممون هجوم بردیم سمت در و رفتیم بیرون و خلاصه مهمونا رفتن...بعد رفتنشون همچنان این بوی خوشایند ادامه داشت بابامم طبق اون آموزش هایی که تو امداد و نجات دیده بود فرمان پنجره ها رو باز کنید رو صادر کرد بنده که بیهوش شده بودم...ولی بلاخره تموم شد خدا رو شکر!!!ولی هنوز بوش باهامه!!!بهتون توصیه می کنم هیچ موقع با یه بچه 22 ماهه تو اتاق تنها نمونید.

احساس می کنم بو پ.ی.پ.ی بچه میاد.وای وای نکنه تو این وبلاگم بچه 22 ماهه هست؟!نی نی اینجایی؟!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 22:55  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

خواندن این آپ به افراد زیر 20 سال توصیه نمیشود!

 

مطمئنم 90% از شما که دارین این مطلب رو می خونین ،زیر 20 سال هستین و80%  شما ،همین الان به این حرف من لبخند موذیانه می زنیدو 95% شما فکر می کنین من چه آدم باهوشی هستم ...خب من  می خواستم به همین نتیجه برسین که من چقدر تیزهوشم و این آپ با آپای قبلیم هیچ فرقی نداره ( یه کوچولو چرت و پرتاش بیشتره!)

می بینم که دماغتون حسابی سوخت، اشکال نداره بزرگ میشین یادتون میره!

خب..سلام دوستای گل خودم ،حالتون چطوره؟؟تابستون بهتون خوش میگذره؟

نمی دونین من واسه این که تصمیم بگیرم ،این آپم درباره چی باشه ..چقدر در خلوت خودم اندیشه و تفکر کردم،شب بیداری کردم،جون مامان پری که خیلی برام عزیزه و می خوام اگه اون نباشه دنیا هم نباشه،تا چند روز لب به آب و غذا نزدم. باور نمیکنین؟؟

خب دو تا راه داری: یا با روی خوش باور می کنی یا از راه زور وارد میشم؛از ما گفتن..!

بگذریم که چه سختی هایی  در این راه کشیدم  و آخرش هم به هیچ تیجه ی خاصی نرسیدم ،آخرش هم تصمیم گرفتم یه خاطرک واستون بنویسم ( خاطرک : خطره کوچک)

خاطره روز سمپاد رو میگم  براتون:

بله..پس چی فکر کردین؟ ما هم واسه خودمون یه روزی رو داریم ..سال 365 روز داره که هر روزش مال یه چیز و یه کسیه؛ به  نظرم باید دو روز و واسه ما تو تقویم نامگذاری می کردن ..یه روز کمه!

تو این روز از ما تقدیر و تشکر میشه و بهمون  به پاس جون کندن تو تیزهوشان بهمون هدیه می دن! ( البته این چیزایی رو که گفتم هیچ وقت انجام نمی دن و من واسه قشنگی آپم گفتم؛شما زیاد باور نکنین)

در این روز بزرگ بسیار بسیار بزرگ ،پری دریایی عزیز با دست و دلبازی فراوان  همه بچه های مدرسه رو.....بستنی مهمون کرد!

حتما می گین:زرشک...فقط یه بستنی؟ بله ما اینقدر دخترهای قانعی هستیم که نگو! همه از دم جذ اب ،کم خرج،باهوش و مهم تر از همه از ر انگشتمون دو تا هنر می باره؛اگه یه پسر مناسب پیدا کردیم؛ما رو بیخبر نذارینااااا!..اهم ببخشید، چی؟؟؟نه بابا من که واسه  خودمون شوهر نمی خوام .گفتم واسه قوزمیت یه شوهر پیدا کنم که بیشتر از این  درد بی شوهری رو نکشه..

داشتم می گفتم..کجا بودم؟آهان، تازه مگه نشنیدین که یه مو کندن از پری دریایی غنیمته؟؟؟

(درسته  اون که مو داره،مامان پریه ولی حالا شما زیاد سخت نگیرین)

همه دور هم تو حیاط نشسته بودیم  که دیدیم بلبلیس عزیز داره میاد و ما هم از بلبلیس خواهش کردیم که بره و بستنی ها رو از آقای جاور بگیره..پس از چند دقیقه بلبلیس ب یه جعبه بستنی فالوده ای  به جمع مشتاقان  برگشت و همه  (اکثرا) مثل این  تازه از جنگ برگشته ها شروع کردیم به بستنی خوردن ...البته کلاسای درس ما کم از میدون جنگ ندارن!

پس از چند لحظه خانم دردمندیان ( همونی که همش در حال  موته (مردنه)) قیافه متفکری به خودش گرفت و انگار که کشف بسیار مهمی کرده باشه رو به ما کرد و گفت: بچه ها ،شما هممتوجه شدین که این بستنی ها چقدر مزه فالوده می دن؟؟؟

ما هم همه حیرت زده از این کشف مهم گفتیم: نه بابااااا،و رو خدا راست می گی؟؟؟تنهایی فهمیدی یا کسی کمکت کرد؟ آخه تیزهوش جان،رو جلدش نوشته بستنی فالودهای، اون موقع معلوم نیس تو چقدر به مغزت فشار آوردی و اینو فهمیدی..

البته به این خشنی باهاش برخورد نکردیم ؛بلکه آروم تر بهش گفتیم  که  اصلا این بستنی اسمش بستنی فالوده ایه و رو جلدش هم نوشه..که بچه دچار شکست نشه از اینکه کشفش قبلا کشف شده.آخه اگه با خشونت باهاش برخورد می کردیم ممکن بود به رحیه لطیف کودک لطمه بخوره و جلوی شکوفاییش گرفته بشه و دیگه از این کفشای.. ببخشید کشفای ارزشمند نکنه

(کلا همه مه باهوشی و از این کشفا زیاد می کنیم ،حواسمون باشه که یه وقت دزدیده نشیم)

 

پ.ن1 : معذرت می خوام  ....  ،ولی با عرض معذرت ، عرض معذرت درسته نه  ارض معذرت  (ارض = زمین)

الان بلبلیس خفم میکنه !

پ.ن2: اون قزمیته که داره از تو کوچه یگذره مال  کیه؟               بدبخته شوهرش

          حال همه رو داره بهم میزنه مال کیه؟                          وای به حال شوهرش

پ.ن3: شعر بالا کاملا تخیلی است ...اگه گفتین چرا؟؟؟ باریکلا آخه هیچ وقت قوزمیت شوهر دار نمیشود که  شوهرش بدبخت بشود!

پ.ن4: همین دیگه..چیز دیگه ای یادم نیاد...

بای بای تا آپ بعدی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 18:51  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

توضیحات

این ولباگ مختص به سوم به بود اما این که دیدم آدمایی جز سوم ب ای ها از جمع شاد و صمیمی سوم ب خوششون اومده واقعا خوش حال شدم و می خوام به همشون خوشامد بگم و تشکر کنم که از ولباگ ما هم بازدید کردن.

به همون دلیلی که بالا گفتم ما از اصطلاحاتی استفاده می کنیم که خیلی هاشون تا حالا به گوش خیلی از آدما(جز سوم بای ها)نخورده و ممکنه براشون عجیب و یا بی معنی باشه.برای مثال اسم خودم بلبلیس و همکارم چلچلیس و یا بغام و...یا حتی اگه بخواید می تونید درباره اسامی رمز شخصیت ها بپرسید برای مثال این که پری دریایی کیه(ما که تو سه سال نشناختیمش شاید شما بتونید) یا مامان پری؟!

خلاصه نمی خوام چیزی براتون مجهول بمونه...!!!

به سوالاتتون هم در اولین فرصت ممکن جواب میدم.

در رابطه با تبادل لینک هم باید بگم ما هم خوشحال می شیم که با هم تبادل لینک کنیم اما وقت من اجازه نمیده که بیش از این برای ولباگ وقت بذارم ولی در اسرع وقت حتما اینکارو خواهم کرد.

آهان راستی جواب نظرات رو هم الان میذارم.

فابرگاس:چشم قالب رو که عوض کردم ولی به دلیل کمبود وقت اولین قالبی که زمینه سفید داشتو گذاشتم!!!اما مطمئنی همه کلاسای ایران وبلاگ دارن ما تو مدرسه 14 تا کلاس داریم اما تنها کلاسی که وبلاگ داره ما هستیم.در هر صورت ممنون.(هر کاری کردم نشد اسمتو انگلیسی بتایپم قاط میزد یهو)

نیما:مرسی.اگه وقت اجازه بده حتما میام وبلاگتو ببینم.موفق باشی.

سامان:مرسی سامان خان(ما مثلا همو نمی شناسیم)بازم سر بزنید صفا آوردید پسر دایی جان!!!

ب.رحیمی:اسم شما رو هم نتونستم انگلیسی بنویسم.با بچه ها مشورت می کنم اگه موافق بودن بهتون خبر می دم.مرسی دوست عزیز.

ف.سمپاتیک:آخی..قربون اون روحیه حساست بری(!!!)که قلبت شکسته.ماشالله همشم تو کار قلب و احساساتیا!دست شما درد نکنه ما که کاری نکردیم...

استاد هندسه:بابا ترکوندی با این همه نظر پس بقیه تون کوشن؟!باور کن اگر تو ترافیک تهرانم گیر کرده بودن تا الان رسیده بودن.مامان پری تو؟!مثل اینکه یادت رفته من عروسشم.تازه پنج شنبه هم شام دعوتیم خونشون!

اما پری دریایی فدای سرتون        جهیزیه دخترتون

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 22:32  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

سلام به همگی بلبلیسم.بازم با خاطرات برگشتم که نگید بیکار نشستم تو این چند روز!!!خاطرات جز اینایی که نوشتم واقعا چیز دیگه ای یادم نمیاد.هر چی هم خودمو خفه می کنم که بابا شما هم بیاید خاطراتو بنویسید که فایده ای نداره هیچ تازه میایدو خاطره درخواستی هم انتخاب می کنید.هی...منو پیر می کنید تهش...

خوب تصمیم گرفتم انقد خاطره بنویسم که آخر تابستون خاطره دونم در بیاد(!!!)شما هم انقد چیز بدید که چیز دونتون در بیاد!!!(بی تربیتا فکر بد نکنید منظورم نظره!!!همین منفی نگریا رو دارید که به هیچ جایی نمی رسید...)

حالا می رسیم به خاطره...

-بلبلیس جون ما خاطره می خوایم یالا

 ما خاطره می خوایم یالا

-چشم دوستای گلم اما الان حوصله ندارم.

-نه دیگه تو رو خدا ما همیشه منتظر پست های خفن تو هستیم.

-نه دیگه دو روز دیگه براتون کلی خاطره می ذارم.

-ماالان خاطره می خوایم لطفا.

-باشه فقط و فقط به عشق سوم ب که تا عمر دارم خاک خورده شم.

(منتخب از کتاب بلبلیس و توهم هایش با تصرف و تلخیص)

خاطره اسکله

یه روز بود که یک شنبه بود.(چون یادم میاد با جناب سرکار خانم طالبی کلاس داشتیم)

از روز قبلش بهمون گفته بودن که فردا قراره بریم اسکله شهید رجایی(فکر کنم همینه...اسمش یادم نیس درست و حسابی)ما هم با رضایت نامه و دوربین و کلیه تجهیزات راه افتادیم طرف مدرسه و خودمونو آماده کرده بودیم برای یه بازدید علمی!!!(بازدید کاملا علمی)

آهان سرکلاس طالبی نشسته بودیم و همه چشا به ساعت(نیس که عربی و قرآن درسای خیلی مفهومی و سختین همه به دقت گوش می دادیم)

تازه تو کلاس خودمونم نبودیم تو پیش تجربی به سر می بردیم.این خانم طالبی هم چهره های مشتاق بچه ها رو برای ادامه درس می دید ولی به روی خودش نمی آورد خلاصه جونمون بالا اومد تا شد ساعت هشت و نیم.همین که گفتن سرویس اومده مثل قوم مغول حمله کردیم بیرون کلاس.همه رفتیم تو سرویس نشستیم و بروبچ هم از اون جایی که من خیلی باحالم ته سرویس برام جا گرفته بودن و من هم رفتم و نشستم.همه فکر می کردیم فقط طالبی قراره باهامون بیاد و کلی خوش حال بودیم چون کلا در این موارد موجود بی آزاریه و فقط چش غره می ره.اما همین که فهمیدیم پری دریایی هم قراره بیاد موجی از شادی همه رو در بر گرفت به طوری که اصلا اون صحنه قابل وصف نیست.من انقد خوشحال شدم می خواستم از همون پنجره خودمو پرت کنم پایین!!!

اولش که راه نیفتاده بودیم مثل بچه های خوب ساکت نشسته بودیم(دروغ سال سوم ب ای ساکت!!!)اما به محض بسته شدن در سرویس گروه سرود کوچولو های سوم ب شروع به کار کرد.اولش با شعر های مثبت شروع کردیم و بعدش رسید به آهنگای زیر زمینی و دیگه تهش انقد راحت بودیم جلو پری دریایی اینا که بچه ها جلو اونا به هم فاﻛﮫﺔ تعارف می کردن حالا هی من به اون تعارف می کردم هی بغل دستی به من و خلاصه از هم پذیرایی می کردیم!!!

بعدش هم با صحنه هایی که دی جی عرعر و افعی اجرا کردن دیگه فضا خیلی صمیمی شد و روح پاک و بچگانه ما رو با صحناتی بس فجیع روبرو ساختند که به علت حفظ اسرار خانوادگی توسط اینجانب از گفتنش خودداری می کنم.

هنوز نرسیده بودیم که فهمیدیم بله عامل قتل تو جمع خودمونه و ماها خبر نداریم.پدر یکی از بچه ها که جزء کارکنان اسکله بود این بازدید و هماهنگ کرده بود اما ما تا اون لحظه نمی دونستیم.باور کنید مارو اغفال کردن...!!!

بلاخره پس از سال ها رسیدیم.جلو در هماهنگ کردن و ما وارد شدیم و پری دریایی به چند تا از بد حجابای کلاس که اصلا خجالت نمی کشن و عفت عمومی رو زیر پا میذارن گفت اون فکل هاتونم بکنید تو!!!(سر دسته ی هممون...ا..ببخشید... یعنی همشون ..شما که چیزی نفهمیدید...که من هم خدایی نکرده جز اونا بوده باشم...نه به جون یه دونه داداشم که می خوام دنیاش نباشه من جز این انسان های مخرب نبودم.سردسته ی هممون شیمول فکل بود)با تو رفتن فکل ها وارد شدیم.محوطه ای بس زیبا داشت با کارکنانی بس فعال.همه ی ما مثل این آدم ندیده ها سرمونو چسبونده بودیم به شیشه ها و داشتیم بیرونو نگاه می کردیم که به ناگاه و به طور خیلی غیر ارادی بنده دستمو آوردم بالا و تکون دادم(خیلی اتفاقی بود و من اصلا قصد نداشتم برا اون باغبونه دست تکون بدم..یهویی شد)که این باغبون لبخند ژوکوندی تحویلم داد و منم بهش لبخند زدم.

و اینجا بود پیوند دو قلب.دو عاشق و دو کفتر که می خوان با هم پرواز کنن.ادامه ی ماجرا رو بی خیال همه دست دست مبارکه مبارکه عروسیمون مبارکه!!!فک نکنید من هولما عروس باید خوددار باشه ولی تو این وضعیت که بازار کساده مجبورم.

حالا برگردیم به اصل ماجرا.رفتیم تو محوطه و یکم از بازدید از راه دور داشتیم و همین جوری بازدید از راه دور ادامه داشت تا بلاخره رسیدیم به یه جایی که باید پیاده می شدیم نزدیک یه کشتی خیلی بزرگ.پدر همین همکلاسیمون که جز گروه دالتونا هم هست داشت برامون توضیح می داد و ما واقعا گوش می دادیم و من هم زرت و زرت(ا..ببخشید به طور پی در پی)عکس می گرفتم از هوا  از زمین از جذاب و فوق جذاب که شدیدا رفته بودن تو بهر کشتیه از دی جی حرعر که لنگرو گرفته بود و جفت کارگرا اسکله شده بود از خودمو افعی و...

خلاصه پدر همکلاسی عزیزمون کلی توضیح داد و ما دوباره سوار شدیم و من همین طوری با دوربین از مناظر اطراف فیلم می گرفتم که یهو کارگران اسکله رو دیدم و خواستم ازشون عکس بگیرم که هنوز دوربینو بالا نیاورده بودم یکی از اونا چنان ژستی گرفته بود که هر کی نمی دونست فکر می کرده قراره تو گالری عکسام بذارمش.منم یه عکس گرفتم ازش و همین جوری هی می رفتیم جلو و جلوتر تا رسیدیم به قسمت بارگیری که خدایی خیلی جالب بود و دی جی عرعر از پیچیدگیش بسیار شگفت زده شده بود.داشتم از توضیحات لذت می بردم و مناظر رو تماشا می کردم که به ناگاه و این بارم بسیار اتفاقی چشم افتاد به یه آقای خوشگل که گویا جز کارگران اسکله بود و بالای کشتی نشسته بود که اون هم به من نگاه کرد...

و این طوری بود که من بازم عاشق شدم اصلا یه حسی توم بود که تا حالا تجربش نکرده بودم(یه حسی مثل احساس این که شدیدا دست شویی داری و داری میترکی اما چند ثانیه پیش کسی رفته دستشویی که یبوست داره!!!)و احساس کردم که بدون اون نمی تونم زندگی کنم.ایندل صاب مرده منم که از هر ده نفری که می بینه عاشق بیست نفرشون می شه...چی کار کنم دل گنده ام؟!!!نیس سال همت مضاعف و کار مضاعفه می خوام تا جای ممکن تلاش کنم که هیچ گوشه ای از قلبم خالی نباشه!!!هوس کردم که از این آقایی که دل و دینم را ربود یه عکس بگیرم و چون پری دریایی میخ شده بود به من نمی شد طی حرکتی بسیار جالب رفتم سمت چلچلیس و جریانو بهش گفتم که همونجا فهمیدم قلب بیست و پنج نفر سوم ب ای ها برای این آقای محترم در حال تپیدنه و من 24 تا رقیب دارم!!!به بهانه عکس گرفتن از چلچلیس دوربینو یکم بالاتر(توجه کنید یکم بالاتر...هیچکس هم نفهمید که من از چلچلیس عکس نمی گیرم جز هر کی اونجا بود)گرفتم و یه عکس خوشگل ازش گرفتم.چشتون روز بد نبینه تا تصویرشو دیدم این آقای محترمو با رضایت کامل تقدیم کردم به همه رقبا!!!نیس اون بالائه نشسته بود از فاصله دور باحال بود قیافش اما همین که تصویر زوم کردشو دیدیم...واویلا...خلاصه این عکس دست به دست چرخید و همه به این نتیجه رسیدیم که احساسمون زود گذر بوده و اون آقای محترم رو بسیار مناسب پری دریایی دیدیم.(عکس این آقا رو هم براتون میذارم بعدا)

بعدش دیگه...(چیه چرا هی منتظر بعدشید؟!بعد نداره دیگه برید سر خونه زندگیتون)سوار مینی بوس شدیم و همین جوری دور دور با مینی بوس اونم تو اسکله!!!تو سرویسم همه داشتیم از خستگی می مردیم اما با کلی شوخی و خنده رفتیم طرف مدرسه.

خلاصه خیلی خوش گذشت و جاتون خالی...اگه جزئیات رو نگفتم واقعا یادم نیومد شما اگه به ذهنتون رسید بذارید تو نظرات بقیه همه بخونن.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 22:30  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

دلخوری

سلام بلبلیس ناراحت و عصبانی ام.حرف از اون اتحاد و با هم بودن فقط یه هفته طول کشید؟!با این که جمعه خودمو خفه کردم قبل آزمون که بچه ها بیاید و من وبلاگو ساختم اما هنوز روی هم رفته 10 نفر بیشتر نیومدن.چند روز دیگه نتایج میادو مشخص میکنه کی قبول شده و کی نه.الان که هنوز هم کلاسی هستیم همینقد به یاد همیم چه برسه به روزی که خدایی نکرده چند نفرمون دیگه نتونن با بقیه باشن و فبول نشن.از خیلی هاتون بیشتر از این انتظار بود که بیاید.جالبه به فلانی زنگ می زنم از صمیمی ترین دوستش خبر نداره.جالب که نه جای تاسف داره!!!می دونین فکر می کنم درسته که می گن: از دل برود هر آنکه از دیده برفت. فقط می خواستم به بعضی هاتون ثابت کنم اتحاد و چیزایی که ازش دم می زدید همش شعار بوده من سعی خودمو کردم که جمعمون حفظ شه اما مثل اینکه بعضی هاتون نمی خواید.اونایی که این پست رو می خونن به دوستاشون که عضو اجتماع سوم ب هستن و به خودشون زحمت نمی دن یه بار بیان و ابراز وجود کنن حرفای منو بگن.از کسایی که سر زدن تشکر می کنم چون نظرات و حرفای شما باعث می شه تا بفهمم لااقل 10 نفر از بچه ها هستن که به حرفایی که می زدن اعتقاد دارن.واقعا ممنونم. انقد غر زدم یادم رفت چی می خواستم بگم..آهان...اصلا از اول شروع می کنم. سلام دوستای خوشگل خودم.هه...چه خر ذوقی می زنید باور کنید من برادر دم بخت ندارم که انقد ذوق می زنیدا یعنی این تعریفا بی فایدست.پس انقد خودتونو ول ندید(به قول یه بنده خدا)!!!اخوبین؟! دلم واسه همتون تنگ شده!!!خیلی...باور کنید.. خوب دیگه زیاد جوگیر نشید واسه این که فضا شاعرانه شه گفتم!!! بچه ها احساس میکنم ولباگمون یه نمه ماست و خیاری(فوق جذاب ذوق نزن منظورم بی مزه بود نه اون ماست و خیار)شده یعنی همش من و چلچلیس باید بیایم و خاطرات رو بذاریم و بعضی هاتون بیاید و نظر بدید. می خواستم یه کاری کنیم که ولباگمون بترکونه.نمی دونم یه موضوعی نظر سنجی یا بحثی راه بندازیم که همه تشویق شن و بیان.اگه در این مورد چیزی به ذهنتون رسید یا اگر مطلبی داشتید که می خواید تو صفحه اصلی وبلاگ باشه حتما به صورت نظر خصوصی برام بفرستید و مطمئن باشید در اولین فرصت اجرا می شه.راستی هر کس تولدش بود بیاد و بگه تا همین جا براش تولد بگیریم!!! بعد یه سوال حیاتی دارم..نه دو تا سوال حیاتی دارم...نه حالا که فکر می کنم سه تا سواله..نه نه...صبر کنید...چند تا سوال حیاتی دارم که حتما هر کی می بینه باید جواب بده. 1.با قالب مورد منکراتی دار مشکلی ندارید؟!اگه بخوام بذارم؟ 2.سرکار خانم یا جناب آقای(یعنی اینکه نمی دونم خانومه یا آقا)ب.رحیمی پیشنهاد دادن که اگه دوست داریم می تونیم وبلاگو به سایت تبدیل کنیم.موافقید؟!(اگه سایت شه خیلی بهتره)اگر اکثریت موافق باشن من شرایطشو می پرسم و اطلاع میدم. 3.کیا با گذاشتن درخت خانوادگی موافقن؟! 4.می تونم عکسای دسته جمعی مونو بذارم؟!یا فقط عکسایی که از در و دیوار مدرسه گرفتمو بذارم؟ 5.... دیگه پنجی در کار نیست.زودتر برید نظرتون رو بگید.
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 22:29  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

بی خیال عنوان

سلام دوستای گلم..امیدوارم که خوب خوب باشین ..منم خوبم !

چی کارا ی کنین؟؟؟ من که احساس می کنم نصف جونیم ..پشت این سرعت اینترنت پایین حروم شده....روز به روز داره میاد پایین تر!

این آپ  رو کردم که به بلبلیس عزیزم بگم  من و همه بچه های کلاس از ته دل دوست داریم و همیشه همیشه به یادت هستیم..بعد هم اینکه بلبلیس جونم ..همیشه تو چند نفر (از جمله  تو و لیونله ) بودین که اتحاد کلاسمون رو حفظ کردین و تا یه مشکلی پیش میومد ،برای اعتراض  و حل مشکل می رفتین دفتر! تا این حد که صدا ی  پری دریایی هم در اومد...( البته کسای دیگه ای هم بودن واگه من تک تک اسماتون رو نام نمی برم ناراحت نشین عزیزای من)همه بچه های کلاس هم این چیزا رو می دونن و من فقط اینا رو گفتم که  بدونی همه بچه ها اینا رو یادشونه و اگه خدای ناکرده از دست هرکدوم از ماها ناراحتی ،از دلت در بیارم.

روی ماهتو می بوسم بلبیس جونم

سوتی های زیر توسط ف.سمپاتیک عزیم وپس از بی خوابی های شبانه و تحقیقات فراوان جمع آوری شدن و به دست ما رسیدن..مرسی ف.سمپاتیک جوووون.

 این سوتی هایی که می بینین تازه یه خورده از  سوتی های بیشمار مامان پریه..(خدا کنه ،آی کیو نیما به مامانش نرفته باشه.!)

*سوتی های مامان پری :مخروطی داریم به شعاع 4سانتی... نه نه نه (مدل مامان پری)اصلا هیچی نداریم.
*من میتونم برم مهمونی چون می تونم غذا درست کنم ولی نمی تونم مهمونی بدم چون می تونم غذادرست کنم.
*همچنین مامان پری نیوز اطلاع دادن که کرمان کشور شده!!!

راستی ..فکر کنم باید این معلم های گرامی  کلاس تقویتی ای، چیزی هم واسه املا بچه های  ما بذارن...

ببینین تو رو خدا..:

*ف.سمپاتیک به جای حوزه ،گفته حوضه..عزیزم مگه ما ماهی هستیم؟؟؟حالا اگه اینو واسه پری دریایی می گفتی..یه چیزی!

*ایونله جون به قالب وبلاگ گفته غالب..ببین  اگه همین طوری ادامه بدی ..لیونل فرار می کنه هااا...از ما گفتن!

این غلط های املایی رو استاد هندسه عزیز ،پیدا کرده و معلومه به غیر از هندسه، استاد املا هم هست و چیزی نمیگه..به به که چقدر فروتنه این دختر....!

(راستی استاد املا هم داریم یا من دوباره سوتی داادم؟؟؟)

بای بای

پ.ن1:  می دونم الان لیونله و ف.سمپاتیک دوست دارن منو خفه کنن که به همه گفتم چه کلمه هایی رو غلط نوشتن....

ولی دوستای گلم ،ناراحت نباشین آخه اینجا همه با هم آشناییم..کسی ین ولباگ رو نمی خونه که به جز بچه های ول سوم ب ایی !

(ولی بدن شوخی ،لطفا یه وقت از دستم ناراحت نشیناا! شوخی کردم.)

پ.ن2: رفتیم عروسی ،داماد به من میگه خوش آمدید! منم جواب دادم: هم چنین..شما هم خوش آمدید..

(اصلا حواسم نبود دارم چی می گم، حتما داماد فکر کرد مخم عیب داره..  )

پ.ن3:از اونایی هم که نظر دادن،ممنونیم و دست گلتون  درد نکنه که نظر می تایپین. ( دست من و بلبلیس هم درد نکنه که اینقده گل و ماهیم و زحمت می کشیم ...خدایا این اعتماد به نفس رو از من نگییییر..آمین! )

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 11:36  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

قالب چه جوریه

نظرتون در مورد قالب جدید چیه واقعا وقت ندارم بگردم دنبال قالب بهتر هر کی قالب بهتر دید بهم لینک مستقیمشو بده تا عوض کنم.

در ضمن بلبلیسم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 0:27  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

همین جوری

سلام بلبلیسم فکر می کنید بازم اومدم آپ کنم نه جونم این بارو فقط اومدم یه سری بزنم و برم.نیس که شماها خیلی میاین و مهمه براتون که من پست جدید بذارم یا نه از اون لحاظ میگم.لاخره اومدم یه سلامی عرض کنم و خسته نباشید بگم و آرزو کنم که مرحله دوم تیزهوشان بازم همو ببینیم آخه نمونه که...بی خیال حالا که دادیمش و گل هم کاشتیم ولی خوب.آپ قبلی خیلی خوب بود و بنده دستم شکست اما دریغ از یه خسته نباشید و تشکر بعد دوستان لطف می کنن و اسم منو فقط تو گروه خرخونا می نویسن و هیچ موقع از من به عنوان یکی از عوامل اتحاد کلاس یاد نمی کنن بلاخره تا بوده همین بوده و هست...

نیس روزا قبل داشتم می خوندم و امروزم که نمونه داشتیم و بعدش خوابیم و بعد رفتیم خونه دو تا از آشنا ها واسه همین نشد خاطرات دیگه ای تایپ کنم.دیگه وقتشه خودتون زحمت بکشید و از خودتون خاطره ول کنید!!!محض مزاح گفتم.

خوب فعلا.همکار جونم چلچلیس جون خواستم یه تشکر ویژه ازت داشته باشم که همیشه برام بهترین بودی و هستی.

بعدشم چرا مطالبی رو که من می ذارمو به نام چیچلیس تموم می کنین؟من اون دلتنگی ها و حرفا رو گذاشتم اما همه واسه چلچلیس جون نظر گذاشتن دلم شکست خوب لیونله که اصلا منو آدم حساب نکرده!!!

همچنین تولد جناب مسی عزیز گل و سنبل بود(دیروز)که من نتونستم بیام(به دلیل اشتغال به خرید هدیه روز پدر همون جوراب خودمون!!!)با کمی تاخیر تبریک می گم و امیدوارم نسل کسایی مثل هووی لیونله از رو زمین برداشته شه تا دو تا جوون عاشق مثل لیونل مسی و لیونله بدون هیچ مانعی بهم برسن.

آمین...!!!

دفعه بعدی با دست پر میام..!!!قول قول.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 0:12  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

خاطره

 

 

سلامی به گرمی اتو و نرمی پتو ( جمله رو حال کردین؟؟؟ اینو دوستای دبستانیم تو دفتر خاطراتم نوشته بودن)

نمی خواد بلند بشین......راحت باشین....صفا اوردم......نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بازم خانم اعتماد به نفس اومد.

چلچلیسم..امروز می خوام واستون خاطره  روزی رو تعریف کنم که فوق جذاب کلاسمون گم شد:

یکی  بود ،یکی نبود،یه فوق جذاب بود ،( ما هم جذاب داریم هم فوق جذاب) که خیلی جذاب بود

(البته لازم به گفتن  نیست که کلاّ همه ی سوم ب ها  جذابن ،ولی این دو تا خیلی جذاب بودن ..)

این فوق جذاب ما که خیلی جذاب بود ، خیلی پفک دوست داشته؛یه روز بچه هوس می کنه پفک بخوره ..

(طفلک گناه که نکرده ،هوس کرده ..مگه تا حالا پیش نیوده شما یه چیزی هوس کنییین؟هر کی بگه تاحالا چیزی هوس نکرده با من طرفه هااا)

با خودش میگه کجا برم پفک بخورم که پری دریایی ظالم منو نبینه ..

(می بینین تو رو خدا یکی از خلافای ما در خلا(ببخشید)خفاء پفک خوردنه ،تازه این واسه ما تیزهوشانیا خلاف نسبتا بزرگیه ..حکمش حبس ابده،پس چی فکر کردین؟)

این فوق جذاب ما  پس از کلی تفکر در باب این موضوع تصمیم می گیره که بره تو باغچه مدرسه پفک  بخوره .  .                 

(آخه یکی نیست ، بهش بگه جانم ،آخه جا قحط بود..می یومدی همگی با هم در صلح و صفا ،دوستانه تو پفک خوری  این پفکه

 رو با هم می خوردیم ..اصلا اسمش روشه:پفک خوری (یعنی مکانی که در آنجا باید پفک خورد نه چیز دیگری)تازه تک خوری هم خیلی چیز بدیه ..از ما گفتن بود)

پس از این تصمیم بزرگ ،فوق جذاب ما می ره تو باغچه و شروع می کنه به تنهایی پفک خوردن.(از گلوت پایین نره که تنها تنها پفک خوردی)

و آنچنان غرق در پفک خوردن می شه که حساب زمین و زمان از دستش در میره و در عالم رویا فرو میره.. (فکر کنم پس از سالیان سال ،بچه یه پفک گیرش اومده بود،اشکم در اومد،نوش جونت که تنها خوردی! این یونسکو کجاست این چیزا رو ببینه؟)

حالا ما از اینجا  مثل این فیلم سینمایی ها یه سر می زنیم  به کلاس که ببینین تو اونجا چه خبره...

در کلاس:

صدا به صدا نمی رسه ..نا سلامتی زنگ تفریحه..هر کس به یه کاری معلومه،یکی حرف می زنه و از در و دیوار بالا می ره ،یکی حرف می زنه و مشقاشو می نویسه ،یکی دیگه حرف میزنه و خوراکی شو می خوره و .....
(دقت کنید که در %9/ 99 موارد بالا فک ها دارن می جنبن!)

تا اینکه زنگ کلاس به صدا در میاد،پس از شنیدن زنگ ،همه بچه ها ساکت می شن ......پس ازیک ثانیه سکوت ،دوباره انگار نه انگار که زنگ خورده ؛همه به کار خود مشغول میشن.و اونور پری دریایی داره گلوشو پاره می کنه که  زنگ خورده ،اونایی که بیرونن برن تو کلاس  وطفلک نمی دونه که اونایی که بیرونن تا معلم نیاد طرف کلاس ،کلاس بیا نیستن.!

واسه همین تا وقتی که ملک اومد سر کلاسمون ،ما متوجه غیبت فوق جذاب نشدیم که البته این دیر رسیدن های سر کلاس کاملا عادیه و ما زیاد به روی خودمون نیاوردیم؛تا اینکه بعد از 5 دقیقه ملک  متوجه شد و پرسید پس فوق جذاب کجاست؟؟؟چرا دیر کرده؟؟9بعد از ما خواست که بسیج بشیم و کل مدرسه رو واسه یافتن فوق جذاب کلاسمون بگردیم و ما هم در راستای هدف پیدا کردن فوق جذاب، دوستش لیونله رو فرستادیم تا فوق جذاب رو پیدا کنه....

(دوست خودشه دیگه،تازه ما تو کلاس زیرپوستی به جذاب انرزی  می دادیم و باهاش همکاری می کردیم،آخه ما خیلی به کار گروهی  علاقه داریم و معتقدیم که همیشه کار گروهی بهتر جواب می ده! )

ملک هم رفت پای تخته تا ادامه درس هفته پیش رو بده ...ولی فکر نکنم حواس کسی پیش درس بوده باشه؛پشت سر خانم بین بچه ها فرضیه ها و نظری هایی در حال شکل گرفتن بود:

_نکنه گم شده باشه؟؟؟

( چی به این بگم؟؟؟معلوم نیست ،چقدر فکر کرده؟)

_نه بابا گم که نمیشه ..شاید....با آروید فرار کرده !

(یکی به این بگه اینجا تیزهوشانه..الیاس که نیست)

_ غش نکرده باشه؟؟؟

_شایدم شایدم ...کسی بلایی سرش آورده باشه؟؟؟

(فکر کنم ،شب قبلش فیلم ترسناک دیده باشه ..حالا هی ما بگیم: ای والدین محترم نذارین بچه هاتون از این فیلما ببینن ،رو روحیه لطیفشون اثر بد می ذاره )

.

.

.

و همین جور فرضی ها و نظرات مختلفه که داشت ارائه میشد..

جذاب هم پس از جست و جوی فراوان در دستشویی ها ،کلاس ها،حیاط و... و دویاره دستشویی ها  فوق جذاب مفقوده رو پیدا نکرد و به کلاس برگشت.

پری دریایی هم به کلاس ما می یاد و مثل یه کارگاه ماهر شروع به پرس و جو کردن می کنه..اثر انگشتارو نگاه می کنه و در کل  فضا خیلی پلیسی _جنایی بود .!

(این کارگردانای فیلم های ترسناک کجان؟این همه دنبال سوژه میگردن ،یه سر بیان مدرسه ما.!اسم فیلم هم می تونن بذارن چه می دونم : مرگی در مدرسه،فوق جذاب گم شده ،یا مدرسه ترس ..حالا هر چی ؛کارگردانای محترم شما تشریف بیارین یه جوری با هم کنار می یایم.. یافتم...یافتم...پری دریایی خبیث برای اسم فیلم چه طوره؟؟)

 تا اینکه ..بلههههه ..بالاخره پس از جست و جو های فراوان ،فوق جذاب تو باغچه مدرسه پیدا می شه.....و به کلاس و به جمع سوم ب ،ها باز می گردهو به قول شاعر:

فوق جذاب گم شده باز آید به کلاس فیزیک غم مخور

                                                                  مدرسه فرزانگان شود روزی پر از پفک ،غم مخور

اخطاریه: این خاطره برای  بچه ها نخونین آخه بد آموزی داره ..از فردا می رن تو باغچه می شینن پفک می خورن..از ما گفتن بود

 ***

می کانیکی فرزانگان:

کادر متخصص که از مدرسه فرزنگان فارغ التحصیل شده اند همه روزه در خدت شما هستند ..

                                                                      منتظر شما و ماشین های محترماتان  هستیم

 ***

اگه که آپم بد بود که ببخشید اگرم که خوب بود من شما رو می بخشم...در هر صورت بخشش از بزرگانه (چه ربطی داشت؟..اگه ربطش رو پیدا کردین به منم یگین)

 خب دیگه..می دونم دلتون واسم تنگ می شه ..ولی چاره نیست ،باید برم..قول می دم زود زود دوباره آپ کنم!(این اعتماد به نفس رو من از کجا آوردم؟؟؟کسی می دونه؟)

تک تک جذاب های  سوم ب رو می بوسم

بای بای

چلیچلیس بعدا نوشت:

*من تو نوشتن خاطره یه اشتباهی کرده بودم ..که لیونله  بهم گفت.(مرسی عزیزم!)

از شما دوستای سوم ب ای ، هم می خوام اگه غلط غلوطی تو نوشته ها دیدین .حتما بهمون بگین..

(البته من که می دونستم لیونله رفته دنبال فوق جذاب و جذاب نرفته دنبالش...فقط می خواستم شما رو امتحان کنم که ببینم یادتون هست یا نه!)

*  تولد لیونل عزیز( !!) رو که سوم تیره ..به همه دوستداراش از جمله لیونله خودمون تبریک می گیم!

حالا همه با هم:    تولد تولد تفلدت مبارک!!! بیا شمعا رو فوت کن که ۱۰۰ سال زنده باشی...

( راستی لیونله جون ، بهمون خبر داد که سوم تیر تولد لیونل  هستش..دوباره مرسی !)

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 22:37  توسط بلبلیس و چلچلیس  | 

خاطره

سلام من بازم اومدم حتما می گین خوش اومدی.اصلا ولباگ خودمونه دوست دارم بیام برم گاهی وقتا با مانتو چاک دار بعضی موقع ها با چادر گاهی وقتا اول انگشت میانی مو میارم تو اگه هوا آفتابی باشه اول رو صورتم کرم ضد آفتاب خالی می کنم بعد میام بعضی موقع ها با کفش پاشنه بلند میام که حتی خودمم نتونم باهاش راه برم.اصلا بی خیال این حرفا.بچه ها باور می کنید انقد ناامیدم که اصلا دیگه حس خندیدن ندارم چه برسه نوشتن مطالبی که شما رو شاد کنه می خواستم آپ نکنم چون واقعا روحیه م خرابه!!!از فرداها می ترسم از این که با شنیدن یه خبر کل دنیا آوار شه رو سرم.

          خانم...تیزهوشان قبول نشدی.متاسفم.

هی به خودم می گم بابا تو بودی که اولش گفتی تا زمان اعلام نتایج دیگه حرفی در این باره نزنیم حالا خودت هر بار میای و این بحث رو راه می ندازی ولی باور کنید هیچکی جز شماها نمی فهمه من چی می گم.به هر کی بگم احساس می کنه کم کاری از خودم بوده ولی...

آخی یکم راحت تر شدم اینا مونده بود تو دلم.خوب حالا مثه بچه آدم(یاد اسیر افتادم که روز استعدادا درخشان بهمون گفت شما آدمین؟)براتون از خودم خاطره ول می کنم.

اول از همه قرار بود که خاطراتتو به ترتیب سال بنویسیم اما حالا تصمیم گرفتم که همین طوری هر چی یادم اومد بنویسم.خاطره ی زیبای پفک خوری:

یه روزکه چهارشنبه بود

*توجه بکنید یه روز یعنی شب نبوده عصر نبوده دم غروب نبوده  روز بوده و ظهر بوده وقت اذان نبوده چون ما سر کلاس بودیم(نیس هممون اهل نماز و این حرفائیم اگه وقت اذان بود تو نماز خونه بودیم) و چهارشنبه بود یعنی نه شنبه بود نه یک شنبه نه دوشنبه نه سه شنبه نه پنج شنبه نه جمعه آره دیگه چهارشنبه بود.خانما چی ی ی ی ی ی؟!ظهر روز چهارشنبه بوده.

هممون سر کلاس نشسته بودیم.

*توجه کنید که نشسته بودیم کسی سر پا نبود دراز نکشیده بود خم نشده بود لی لی بازی نمی کرد آدامس نمی خورد حرف نمیزد همه نشسته بودیم.

یه دفعه یکی از بچه ها گفت نظرتون چیه زنگ بعد بریم پفک بخوریم؟!و با چشم به پفک خوری اشاره کرد.

*توجه بکنید که(چیه؟!دوست دارید جفت پا برید تو حلقم؟خوب می خوام با جزئیات بگم همه خوب متوجه شن)گفت بریم پفک بخوریم.منظورش آدامس٬ ساندویچ ٬چیپس٬ میوه٬ آلوچه یا هر چیز دیگه ای نبوده.پفک بوده.واینکه با زبون یا دست و پا اشاره نکرد با چشم اشاره کرده.

نیست که ما خیلی پایه ایم...

*توجه کنید که ما دسته یا چیز دیگه ای نیستیم پایه ایم.

گفتیم باشه و خلاصه زنگ تفریح شد حالا بدو بدو بچه ها رو از این ورو اونور جمع کن که دسته جمعی بریم پفک بخوریم چون تنها تنها حال نمیده.خلاصه همه جمع شدیم و طی یک عملیات سریع رفتیم تو پفک خوری بماند که چه بدبختی کشیدیم و چه قد خاک خوردیم.این معلم ما هم همیشه بیست دقیقه زودتر از زنگ میومد سر کلاس(شاید باورتون نشه ولی وقتی زنگ اول باهاش داشتیم میومد تو کلاس بعد بچه ها میومدن.سر ساعت هفت و ده سر کلاس بود.یعنی انقد عاشق کلاسه.از حق نگذریم خیلی هم معلم خوبی بود و همه ما دوسش داریم)اما نمی دونم چی شده بود که اون روز خیلی دیر اومد سر کلاس جوری که من نفس نداشتم دیگه.در همین زمان پروفسور و زیست شناس کلاس با کمال جدیت گفت:

بچه ها فقط ده دقیقه دیگه اکسیژن داریم.(مثل اینکه فیلم جنایی زیاد نگاه میکنه)

و ما همه ناامیدانه منتظر ورود معلم بودیم که بلاخره دی جی عرعر اعلام کرد اومد اومد.اون وقت بود که هر هر همه بلند شد حالا هر هر اینو ساکت کن و اونو خفه کن مگه می شد.خودم بیشتر از همه می خندیدم بچه ها جلو دهنمو گرفته بودن.حالا از زبون بچه ها اونایی که به شیشه نزدیک بودن می گم:

اومد تو یه نگاه به کیفامون کرد و دید بله همه هستن اما خبری از صاحب کیفا نیست.خلاصه ده دقیقه نشست دید خبری نشد بیست دقیقه شد دید خبری نیست.مقنعه شو در آورد و موهاشو درست کرد و یه بار رفت بیرونو نگاه کرد بازم دید نه بابا ما از رو نمی ریم خلاصه رفت بیرون.(جالب اینجاست به ذهنش نرسید که بیاد تو پفک خوری رو نگاه کنه)

حالا خبر از تو پفک خوری.همه عرق کرده بودیم و انقد جلو خنده هامونو گرفته بودیم داشتیم خفه می شدیم.فکر کنید تو 5 متر جا 25 نفر آدم با اون همه وسایل اضافه.و در ضمن برنامه ریزی می کردیم که بعدش چه کار کنیم.تا اینکه یکی گفت رفت بیرون.همه مثل قوم مغول حمله کردیم بیرون از پفک خوری و سر جاهامون نشستیم.

من پا شدم و گفتم:

بچه ها الان که میاد به رو خودتون نیارید انگار که اون توهمی شده و ماها سر کلاس بودیم اما اون مثلا یه مشکلی داشته.(خوب جوونیه و جاهلیت)

بچه ها هم قبول کردن ولی واقعا وقتی قیافه شگفت زده شو میدیدین از خنده می ترکیدید.اومدو گفت من الان اومدم سر کلاس شما ها نبودین.

-نه خانم ما که بودیم راستی شما چرا امروز انقد دیر اومدین؟!

-نه من اومدم نشستم کلی منتظر شدم شما ها نبودین یکی هم نیومد بهم خبر بده این زنگ نیستید.

-ما که سر کلاس بودیم...(حالا ماها جواب میدادیم بچه ها اون پشت می خندیدن)

-به نظر من تقصیر دفتر مدرسه ست باید اگر شما رو جایی می برن به من خبر بدن خوب من انقد معطل نشم.

ما هم که گفتیم اگه ادامه بدیم خودمون ضایع می شیم.هر چه قد دلمون خواست پشت دفتریا حرف زدیم و با یه تیر چند نشون زدیم.هم اون روز شد یه روز به یاد ماندنی که همه تا عمر داریم یادمون می مونه.هم هر چقد خواستیم پشت دفتریا حرف زدیم و خودمونو دانش آموزای علاقه مند نشون دادیم از همه مهم تر برای اولین بار کلاسشو پیچوندیم که این تو تاریخ سمپاد بندرعباس بی سابقه بوده.خلاصه که خیلی خوش گذشت.اما بعدش ماجراهایی اتفاق افتاد که دیگه هوس پفک خوردن نکردیم.و در پفک خوری برای همیشه توسط دفتر مدرسه بسته شد.

حالا یکی دیگه سر کلاس زیست نشسته بودیم که دبیرمون درباره غده لوزالمعده و جزایر لانگر هانس حرف میزد به سرمون زد که از دبیرمون(همون که الان ذکر و خیرش بود تو خاطره قبلی)بپرسیم که جزایر لانگرهانس کجاست؟می دونستیم تو بدن انسانه اما چون اون معلم جغرافیا بود می خواستیم ببینیم چی می گه.

خلاصه رسیدیم به چهارشنبه و با همون دبیر جغرافی کلاس داشتیم.لیونله پا شد گفت:خانم ببخشید جزایر لانگر هانس کجاست؟

معلممون هم واسه این که کم نیاره گفت طرفای انگلستانه فکر کنم.و اون موقع بود که مثل بمب ترکیدیم.وقتی هم بهش گفتیم گفت من می دونستم می خواستم شما رو بخندونم(آره جون پری دریایی!!!)

و حالا می رسیم به خاطره حبس کردن گرداننده ی فروشگاه زنجیره ای اسیر مارکت جناب آقای اسیر غم(مستخدم مدرسمون)خدایی من یکی تو این دست نداشتم.چلچلیس بوده.یه روز شدیدا کسل کننده گروه چلچلیس اینا همین جور نشسته بودن و به فول خودمون ول معطل بودن.جناب اسیرو می بینن و یه جرقه تو ذهنشون زده می شه. که اسیر غم رو اسیر کنن!!!

یکیشون میره جلو می گه:آقای اسیر تو دستشویی یه چیزی بوده(یا همین یه همچین چیزایی)اسیرم مثل یه سوپر من میره تو دستشویی که اون چیزرو پیدا کنه.اینا هم از پشت در دستشویی رو قفل می کنن.خلاصه اسیرم شروع می کنه به در زدن و کمک خواستن(!!!)اما هیچکی تحویلش نمی گیره.این چلچلیس شیطون هم میره به جذاب میگه:...(این اسمشه)برو ببین انگار یکی تو دستشویی گیر کرده.این از همه جا بی خبرم میره در دستشویی رو وا می کنه.و از اون موقع اون می شه ناجی اسیر.اسیر غم هم که فکر می کرده جذاب حبسش کرده اونو به عنوان یه مجرم دستگیر می کنه اما بعدش می فهمه که جذاب ناجی ش بوده.سر تا پای جذاب رو غرق بوسه می کنه(!!!!)اینو واسه تاثیر بیشتر گفتم.می خواستم بهتون بفهمونم که چه رابطه عمیقی بین مستخدم مدرسه و دانش آموزا هست.اسیر که اومد بیرون می گفت:ااااا؟!!!چه قد همه جا تغییر کرده تو این بیست دقیقه ای که من حبس بودم همه چی متحول شده.بچه ها کوشن؟فاطمه رو شوور دادی؟علی رفت سربازی؟و بقیه ش به علت خانوادگی بودن موضوع سانسور می شه بیببببب.

یه روز قوزمیت به من گفت که برم و از تو دفتر برگه هایی که برامون چاپ کرده رو بیارم.منم گفتم باوووشه و رفتم.تو دفتر که بودم یه دفعه پری دریایی منو دید.گفتم سلام خانوم.گفت:سلام عزیز(من اینجا جفت شیش آوردم)به بچه ها بگو پول فلان چیزو بیارن به این و این بگو پول کلاساشونو ندادن.یه آزمون هست که انقد پول می خواد به بچه ها بگو ثبت نام کنن.راستی تو خودت پول فلان چیزو دادی؟(خلاصه بگم که چهارصد تا سفارش پول به من داد.قابل توجهتون که پری دریایی تنها چیزی که می گه پوله یعنی برای جواب سلامم باید پول بدی تا جواب بده.فکر کنم اولین حرفی که یاد گرفته پوله به جا مامان و بابا اولین بار گفته پول...)بعد من رفتم به مسئول دستگاه کپی بگم که برگه ها کو که متوجه شدم کسی جز من و پری دریایی تو اون دفتر به اون بزرگی نیس و راستشو بگم از جونم ترسیدم و خواستم فرار کنم که سر درد دل پری دریایی وا شد:

آره دیگه این بچه ها نه پول میدم و نه چیزی مدرسه رو می ذارن رو سرشون آدمو می بینن یه سلام نمی کنن.اون روز رفتم سر کلاس دومیا گفتن:...

منم که دیدم این تازه فکش گرم شده و اگه برنگردم سرکلاس قوزمیت ممکنه به عذاب سختی دچارم کنه گفتم بله خانوم این برگه ها رو برامون کپی کنید من اینجا منتظر می مونم.اونم رفت تو قسمت کپی و شروع کرد به کپی کردن و واسه من حرف زدن منم خیلی آروم از تو دفتر اومدم بیرون و یه نفس راحت کشیدم ده دقیقه بعد از قوزمیت اجازه گرفتم و رفتم تو دفتر جالب اینجاست که پری دریایی همچنان داشت درد دل می کرد و اصلا نفهمیده بود من رفتم سرکلاس منم به صورت فوق حرفه ای زمانی که پرسید:....(اسممو گفت)تو هستی هنوز؟!گفتم:بله خانوم.داشتم گوش می دادم.حق دارید والله خوب کلا چرخوندن مدرسه کار سختیه و فقط افراد خاصی می تونن از پسش بر بیان و مثل شما موفق باشن.اینو که گفتم گل از گلش شکفت( حالا خودم حالم داشت بد می شد از این حرفایی که زده بودم ولی برای حفظ جونم لازم بود.)برگشت یه لبخند تحویلم داد و گفت:راستی تو شهریه ات رو دادی؟با خودم گفتم گل تو سر من که سه ساعت حرف زدم باز داره میگه شهریه.گفتم:بله خانوم و سریع برگه هارو گرفتم و خواستم بپرم بیرون دفتر که هنوز درو نبسته بودم داد زد:

پول آزمونا یادت نره به بچه ها بگی بیارن....

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 23:35  توسط بلبلیس و چلچلیس  |